1 - هنگامى كه خداوند ابروى دلگشاى تو را ترسيم كرد ، گشايش كارهاى مرا در ناز و كرشمهى ابروان تو قرار داد . [ يعنى به اشارهى ابروى تو گره كارهاى من گشوده مىشود . ]
2 - روزگار ، از آن زمان كه جامهى زربفت بر قامت تو پوشانيد و كمربند آن را بست هم من و هم سرو چمن را خاكنشين و درمانده كرد . [ نسخهى قدسى ، در مصراع دوم بيت ، به جاى نرگس ، زركش ضبط كرده كه درستتر مىنمايد و اين معنى بر اساس آن ضبط است . نيز لازم است به توضيح بسيار سودمند دكتر هروى اشاره كنيم كه به نقل از لغتنامهى دهخدا و استاد فرزان ، يادآورى كردهاند كه قصب بستن به معناى كمر يا شال بستن به دور سر يا به دور كمر است . نظر سودى نيز دربارهى قباى نرگسى - كه نوع خاصى از قبا بوده است - در فهم معنى بيت بر اساس نسخهى قزوينى كمك مىكند .
سودى مىنويسد : « نرگسين قبا ، يك نوع لباس است . قريب چهل سال پيش ، از اين نوع لباس تن يكى از بگزادگان گرجى ديدم در ارض روم . از يكى از نوكرانش پرسيدم به اين نوع لباس چه مىگويند ؟ گفت : به اين قباى نرگسى گويند . » ( شرح سودى - ذيل همين غزل . ) در آن صورت نرگس قبا بايد نرگسين يا نرگسى قبا باشد يعنى قباى نرگسى . ]
3 - هنگامى كه نسيم به عشق تو دل بست ( و پيامآور عاشقان شد ) هم گره از كار ما گشود و هم غنچهى بسته را شكوفا كرد . [ اشاره به اين موضوع دارد كه وزش نسيم سحرى موجب شكوفا شدن غنچهها و گلها مىشود . اين بيت در نسخهى قدسى چنين ضبط شده است :
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود * نسيم صبح چو دل در ره هواى تو بست . ]
4 - گذشت روزگار ، مرا راضى كرد كه در بند عشق تو گرفتار باشم ، ولى چه سود كه سررشتهى رضايت اصلى در دست توست [ رضايت تو مهم است نه رضايت من . ]
5 - بر دل من مسكين كه با سر زلف گرهگشاى تو پيمان وفادارى بسته ، مانند نافه گره غم و اندوه ميفكن . [ گره را به نافه ، كه سربسته است تشبيه كرده و زلف يار را به مشك ، كه نافه را مىشكافد و بيرون مىآيد . حاصل سخن آن است كه اى محبوب ، دل مرا كه اسير زنجير زلف توست غمگين مكن ! ]
6 - اى نسيمى كه پيامآور وصالى ، تو براى من زندگى دوبارهاى بودى اما دل من خطا كرد كه به وفاى تو اميد بست ؛ زيرا كه تو به سرعت مىگذرى و پايدار نيستى . [ در نسخهى قزوينى مصراع اول چنين است : « تو خود وصال دگر بودى اى نسيم وصال » و نسخهى خانلرى ، نسيم وصال را زمان وصال ضبط كرده است . به نظر مىرسد كه تلفيق دو نسخه ، چنان كه در متن غزل آوردهام ، درستتر باشد . مىگويد : اى نسيم ، تو با پيام وصال به من جان مىبخشى ، اما افسوس كه خود گذرا هستى . ]
7 - گفتم : از دست جور و ستم تو ، از شهر خواهم رفت ؛ با خنده گفت : حافظ برو ! كسى پاى تو را نبسته است !