6 - در راستى و صداقت بكوش تا از نفس تو گرماى خورشيد تراوش كند ؛ زيرا كه صبح نخست ، به سبب دروغگويى روسياه شد . [ مقصود از صبح نخست ، صبح كاذب و آن روشنايى پديدار شونده در نيمههاى شب در آسمان است كه به سپيدهدمان مىماند اما پس از آن ، دوباره آسمان تاريك مىشود . منظور شاعر از سيهرو شدن به كنايه ، همين تاريكى است . ]
7 - اى دوست ، از دست عشق تو سرگشتهى كوه و بيابان شدهام ، اما تو هنوز هم بند زنجير عشق را سست نمىكنى [ و من همچنان در عشق تو گرفتارم . مقصود از نطاق سلسله ( - بند و حلقهى زنجير ) حلقهى گيسوى يار است كه به زنجير تشبيه شده است . ]
8 - اى حافظ ، از دلبران مرنج و توقع وفادارى از آنان نداشته باش . دلبران گناهى ندارند ؛ زيرا كه در باغ وجودشان ، گل و گياه وفا نمىرويد ! [ در جامهى يك تمثيل زيبا و مستقل ، دلبران را به باغ و وفادارى را به گياهى تشبيه مىكند كه هرگز در آن باغ نروييده است . اين شيوه تمثيل است كه بعدها در شعر دورهى صفوى رواج يافت و نضج گرفت و امروزه از آن با عنوان اسلوب معادله ياد مىشود . ]
29 - تحرير خيال
ما را ز خيالِ تو چه پرواى شراب است * خُم ، گو سرِ خود گير كه خُمخانه خراب است
گر خمرِ بهشت است بريزيد كه بىدوست * هر شربتِ عذبم كه دهى عين عذاب است
افسوس كه شد دلبر و در ديدهى گريان * تحريرِ خيالِ خط او نقش بر آب است
بيدار شو اى ديده كه ايمن نتوان بود * زين سيلِ دمادم كه در اين منزل خواب است
معشوق ، عيان مىگذرد بر تو و ليكن * اغيار همىبيند از آن ، بسته نقاب است
گل بر رُخِ رنگين تو تا لطفِ عرق ديد * در آتشِ شوق از غمِ دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم * دست از سرِ آبى ، كه جهان جمله سراب است
در كُنجِ دِماغم مَطلَب جاىِ نصيحت * كاين گوشه پُر از زمزمهى چنگ و رباب است
حافظ ، چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز * بس طورِ عجب لازمِ ايّام شباب است
1 - ما كه مست خيال توايم ، هرگز توجهى به شراب نداريم . پس بگذار خم پى كار خود برود ( فكرى به حال خود كند ) ؛ زيرا كه ميخانه ديگر رونقى ندارد . [ مىخواهد بگويد رونق ميخانه به