اين بيت شاه شجاع بوده است كه هم به ابو الفوارس ( - شهسوار ) ملقب بوده و هم چهرهى زيبايى داشته است . ]
5 - آفتاب تابان ، در آرزوى عرقى كه بر چهرهى او نشسته و مىدرخشد ، پيوسته در تبوتاب است . [ عرق چهرهى معشوق يا ممدوح را به شبنمى نشسته بر روى گل ، تشبيه كرده كه آفتاب در آرزوى جذب آن است . ]
6 - اى زاهدان ، معذورم بداريد و رهايم كنيد كه من هرگز لب لعلگون يار و جام شراب را ترك نخواهم كرد . اين ، مذهب و مرام من است .
7 - معشوق ، چون سليمان است كه باد صبا مانند مركبى در اختيار اوست . من كه مانند مورى ناتوانم ، چگونه مىتوانم با او همراه شوم ؟
8 - خندهى زيرلبى و تبسم دلنشين يار - كه زيرچشمى با تير نگاه خود دل مرا نشانه مىگيرد - غذاى جان و روح حافظ است .
9 - آفرين بر شعر و قلم سياه من كه از نوك آن - از شدت بلاغت و فصاحت - گويى آبزندگى مىچكد . وه كه چه سرچشمهى عالى و بلندى دارد ! [ شاعر قلم خود را به مناسبت سياهى به زاغ تشبيه كرده كه از منقار اين زاغ آب زندگانى مىچكد . اشارهى دورى هم به ماجراى اسكندر و آب سرچشمهى حيات دارد كه كلاغى مشك آب او را با منقار خود سوراخ كرد و اسكندر از آن بىبهره ماند . ]
32 - نسيم وصال
خدا ، چو صورت ابروىِ دلگشاىِ تو بست * گشادِ كارِ من اندر كرشمههاى تو بست
مرا و سروِ چمن را به خاك راه نشاند * زمانه تا قَصَب نرگس قباى تو بست
ز كار ما و دل غنچه صد گره بگشود * نسيم گُل چو دل اندر پى هواى تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سر رشته در رضاى تو بست
چو نافه بر دل مسكين من گره مفكن * كه عهد با سر زلف گرهگشاى تو بست
تو خود حيات دگر بودى اى نسيم وصال * خطا نگر كه دل امّيد در وفاى تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * به خنده گفت كه حافظ برو ، كه پاى تو بست ؟ !