6 - سرو سركش كه به قد و قامت خود مىنازيد با ديدن قامت و حركات شيرين تو ، از خجالت سر به زير افكند و برپانخاست !
7 - اى حافظ ! اگر مىخواهى جان به سلامت ببرى ، اين خرقهى ريايى را از تن بيرون كن ؛ زيرا كه آتش فتنه از خرقهى سالوس و ريا بر مىخيزد !
22 - سخن اهل دل
چو بشنوى سخنِ اهل دل مگو كه خطاست * سخنشناس نِئى جانِ من ، خطا اينجاست
سرم به دُنيى و عُقبى فرونمىآيد * تبارَكَ اللّه از اين فتنهها كه در سرِ ماست
در اندرونِ من خستهدل ندانم كيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد ، كجايى اى مطرب * بنال هان كه از اين پرده كارِ ما به نواست
مرا به كارِ جهان هرگز التفات نبود * رخِ تو در نظرِ من چنين خوشش آراست
نخفتهام ز خيالى كه مىپزد دلِ من * خمارِ صد شبه دارم شرابخانه كجاست ؟
چنين كه صومعه آلوده شد ز خونِ دلم * گرم به باده بشوييد ، حق به دستِ شماست !
از آن به ديرِ مغانم عزيز مىدارند * كه آتشى كه نميرد هميشه در دلِ ماست !
چه ساز بود كه در پرده مىزد آن مطرب * كه رفت عمر و هنوزم دِماغ پُر زِ هواست
نداىِ عشقِ تو ديشب در اندرون دادند * فضاى سينهى حافظ هنوز پُر زِ صَداست !
1 - وقتى سخن عارفان و اهل دل را مىشنوى ، مگو كه خطاست . جان من ! خطاى واقعى اينجاست . كه تو سخنشناس نيستى !
2 - من در برابر دو جهان سر فرودنمىآورم . آفرين بر اين شور و فتنهاى كه ما در سر داريم !
3 - نمىدانم در درون من خستهدل كيست ؟ با آن كه من خاموشم ، او در فرياد و شور و غوغاست ! [ شاعر مىخواهد بگويد كه شخصيت دوگانهاى دارد . با آن كه خود اهل سكوت و گوشهگيرى است ، نيرويى و انگيزهاى در درون او هست كه بر خلاف ميلش او را به فرياد و غوغا و اعتراض وامىدارد . ]
4 - اى مطرب ، دلم بىتاب و بىقرار شد . بيا و آهنگى بنواز ؛ زيرا كه سامان دل من در آهنگى است كه تو بنوازى . [ از پرده بيرون شدن ، در اصطلاح موسيقى ، خارج شدن نوازنده يا خواننده از دستگاه