شراب ! مقصود از خون رزان ، به كنايه شراب است : شراب را شاعر خونى مىداند كه از تن رز يعنى درخت انگور چكيده است . ]
8 - شراب نوشيدن عيبى نيست كه موجب خلل و آسيب در جامعه شود . با فرض آن كه عيب باشد ؛ چه اهميتى دارد ؟ مردم بىعيب كجاست ؟ [ يعنى : هر كسى خواهوناخواه عيبى دارد ! ]
21 - آشوب قيامت
دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست * گفت با ما منشين كز تو سلامت برخاست !
كه شنيدى كه در اين بزم دمى خوش بنشست * كه نه در آخِرِ صحبت به ندامت برخاست ؟
شمع اگر زان لبِ خندان به زبان لافى زد * پيش عشّاقِ تو شبها به غرامت برخاست
در چمن بادِ بهارى ز كنارِ گل و سرو * به هوادارى آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتى و از خلوتيانِ مَلَكوت * به تماشاىِ تو آشوبِ قيامت برخاست !
پيشِ رفتارِ تو پا بر نگرفت از خجلت * سروِ سركش كه به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ ، اين خرقه بينداز مگر جان ببرى * كآتش از خرقهى سالوس و كرامت برخاست
1 - دل و دينم از دست رفت و دلبر به سرزنش من پرداخت كه از ما دورى كن ؛ زيرا كه سلامتى و عافيت از تو دور شده است .
2 - هرگز شنيدهاى كه كسى در اين مجلس دمى را خوش گذرانيد اما سرانجام پشيمان نشد ؟
[ مجلس را مىتوان دنيا و خوشى را لذتهاى دنيوى تعبير كرد . ]
3 - اگر شمع لاف همانندى با آن لب خندان زد ، به تاوان اين گستاخى شبها پيش عاشقان تو برپا ايستاد و سوخت . [ شعله كشيدن شمع در ادب فارسى به خندهى شمع تعبير مىشود . شاعر به شمع شخصيت بخشيده و صفت لاف زدن را كه خاص انسان است به آن نسبت داده است . ]
4 - باد بهارى به هوادارى و شوق ديدار چهره و قامت زيباى معشوق ، از كنار گل و سرو چمن ، برخاست .
5 - تو مست و خرامان گذشتى و از ديدار تو ، حتى در ميان فرشتگان آسمان نيز آشوب و قيامت برپاشد !