تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 824

مساهمون:

ص٨٢٤
معشوقه . ( غزل 216 )

منظوم :

به رشته كشيده‌شده ، داراى نظم .

منع كردن :

بازداشتن ، مانع شدن ، مخالفت كردن .

منعم :

توانگر ، برخوردار از نعمت .

منقار :

نوك .

منقّش :

نگارين ، آراسته ، داراى نقش و نگار ، نقش‌شده .

منكر :

مخالف ، انكاركننده .

منوّر :

نورانى ، روشن ، پرنور .

منهج :

راه روشن ، راه آشكار و گشاده .

منهزم :

گريزان ، گريخته ، شكست خورده .

منير :

نورانى ، درخشان .

من يزيد :

حراج ، مزايده . ( در اصل من يزيد ؟ چه كسى [ بر مبلغ ] مىافزايد ؟ )

مواعيد :

جمع ميعاد ، وعده‌ها و نويدها . ( در اصل به معنى وعده‌گاه‌ها ) .

مواهب :

جمع موهبت ، بخشش ، عطا ، آنچه به كسى بخشند .

موجّه :

داراى وجهه ، صاحب جاه و مقام ، پسنديده ، پذيرفته ، مقبول ، قابل توجيه .

موزون :

آهنگين ، متناسب ، به هنجار ، زيبا .

موسم :

فصل ، دوره .

موقوف :

وابسته ، متوقف شده ، اختصاص يافته .

موميايى :

دارو ، و مرهمى كه مرده را با آن آغشته مىكنند . ماده‌اى قهوه‌اى رنگ يا سياه كه در نتيجه‌ى اكسيده شدن هيدروكربورهاى نفتى در شكاف‌هاى زمين به دست مىآيد و خاصيت دارويى دارد و از آن براى شكستگى ، دررفتگى مفاصل و كوفتگى و مانند آن‌ها ، به عنوان مرهم استفاده مىشود . ( معين ، به اختصار ) .

مونس :

همدم .

موهبت :

نعمت ، هديه ، آنچه كه به كسى بخشيده شود .

موهوم :

خيالى ، غير واقعى ، به وهم در آمده ، آنچه مبتنى بر وهم و خيال و بىاساس باشد .

مويه :

ناله ، زارى .

مه‌پيكر :

مانند ماه ، مهوش . ( روى مه‌پيكر : چهره‌ى چون ماه / غزل 85 )

مهجور :

دور مانده ، دور شده ، گرفتار هجران و جدايى .

مهجورى :

جدايى ، دورى ، هجران .

مهر :

محبت ، دوستى / خورشيد ، ستاره .

مهرآيين :

داراى آيين مهرورزى ، مهربان ، پرمهرومحبت .

مهر افروز :

روشنگر خورشيد ، بسيار نورانى . ( 344 )

مهر بر دهان بودن :

خاموش بودن ، ساكت بودن .

مهر بر لب زده :

كسى كه بر لب خود مهر زده است . به كنايه يعنى ساكت ، خاموش .

مهرپرور :

پرورنده‌ى محبت و دوستى ، مهربان .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 824 | شمس الدين حافظ