معشوقه . ( غزل 216 )
منظوم :
به رشته كشيدهشده ، داراى نظم .
منع كردن :
بازداشتن ، مانع شدن ، مخالفت كردن .
منعم :
توانگر ، برخوردار از نعمت .
منقار :
نوك .
منقّش :
نگارين ، آراسته ، داراى نقش و نگار ، نقششده .
منكر :
مخالف ، انكاركننده .
منوّر :
نورانى ، روشن ، پرنور .
منهج :
راه روشن ، راه آشكار و گشاده .
منهزم :
گريزان ، گريخته ، شكست خورده .
منير :
نورانى ، درخشان .
من يزيد :
حراج ، مزايده . ( در اصل من يزيد ؟ چه كسى [ بر مبلغ ] مىافزايد ؟ )
مواعيد :
جمع ميعاد ، وعدهها و نويدها . ( در اصل به معنى وعدهگاهها ) .
مواهب :
جمع موهبت ، بخشش ، عطا ، آنچه به كسى بخشند .
موجّه :
داراى وجهه ، صاحب جاه و مقام ، پسنديده ، پذيرفته ، مقبول ، قابل توجيه .
موزون :
آهنگين ، متناسب ، به هنجار ، زيبا .
موسم :
فصل ، دوره .
موقوف :
وابسته ، متوقف شده ، اختصاص يافته .
موميايى :
دارو ، و مرهمى كه مرده را با آن آغشته مىكنند . مادهاى قهوهاى رنگ يا سياه كه در نتيجهى اكسيده شدن هيدروكربورهاى نفتى در شكافهاى زمين به دست مىآيد و خاصيت دارويى دارد و از آن براى شكستگى ، دررفتگى مفاصل و كوفتگى و مانند آنها ، به عنوان مرهم استفاده مىشود . ( معين ، به اختصار ) .
مونس :
همدم .
موهبت :
نعمت ، هديه ، آنچه كه به كسى بخشيده شود .
موهوم :
خيالى ، غير واقعى ، به وهم در آمده ، آنچه مبتنى بر وهم و خيال و بىاساس باشد .
مويه :
ناله ، زارى .
مهپيكر :
مانند ماه ، مهوش . ( روى مهپيكر :
چهرهى چون ماه / غزل 85 )
مهجور :
دور مانده ، دور شده ، گرفتار هجران و جدايى .
مهجورى :
جدايى ، دورى ، هجران .
مهر :
محبت ، دوستى / خورشيد ، ستاره .
مهرآيين :
داراى آيين مهرورزى ، مهربان ، پرمهرومحبت .
مهر افروز :
روشنگر خورشيد ، بسيار نورانى . ( 344 )
مهر بر دهان بودن :
خاموش بودن ، ساكت بودن .
مهر بر لب زده :
كسى كه بر لب خود مهر زده است . به كنايه يعنى ساكت ، خاموش .
مهرپرور :
پرورندهى محبت و دوستى ، مهربان .