تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 821

مساهمون:

ص٨٢١
در مراسم باده‌نوشى سحرگاهى ، ( صبوح ) ، آهنگ مىنواخته و آواز مىخوانده‌اند .

مطلق :

رهاشده ، به طور كلى ، بىقيد و شرط ، مطلقا .

مطيع :

فرمان‌بر ، اطاعت‌كننده .

مظفّر :

پيروز ، پيروزمند .

مظفّرفر :

داراى فر و شكوه شاهان پيروزمند .

مظلمه :

دادخواهى ، شكايت از ستم ، ستمى كه بر كسى روا داشته شود .

معاشر :

همنشين ، همدم .

معاش :

زندگى ، معيشت ، آنچه بدان زندگى كنند .

معالى :

منزل‌ها ، مقامات بلند ، شرف‌ها ، خوىهاى برجسته و ممتاز .

معامل :

سوداگر ، بازرگان .

معامله :

دادوستد ، رفتار متقابل .

معاينه :

آشكارا ، رودررو .

معبّر :

خواب‌گزار ، تعبيركننده‌ى خواب .

معتبر :

داراى اعتبار ، مورد اعتماد و اطمينان .

معترف :

اعتراف‌كننده ، پذيرنده .

معتكف :

گوشه‌نشين ، آن كه براى عبادت ، گوشه‌نشينى برگزيند .

معجز :

عاجزكننده ، ناتوان‌كننده ، معجزه ، موجب اعجاز .

معجون :

در آميخته ، عجين شده ، چند دارو كه ساييده و با قند يا شهد با يكديگر در آميخته شود داروى بسيار مقوى و مؤثّر .

معدود :

اندك ، كم .

معراج :

نردبان / نيز صعود كردن ، بالا رفتن .

معرض :

جاى عرضه ، عرضه‌گاه . ( در تداول معرض تلفظ مىشود ) .

معركه :

ميدان ، ميدان جنگ ، كارزار .

معصيت :

گناه ، نافرمانى ، عصيان .

معقول :

عاقلانه ، مورد پسند و پذيرش عقل .

معلّق :

واژگون ، آويخته ، آونگ .

معمّا :

سخن پوشيده ، مسئله ، راز .

معمور :

آباد ، عمارت شده ، آبادان .

معنبر :

عنبرين ، عنبرآگين ، عنبربو ، بويا .

معيشت :

زندگى ، زندگانى .

مغاك :

گودال ، گور .

مغ‌بچه :

در شعر حافظ يعنى : ساقى جوان زيبارو . پسر بچه‌ى زيبارويى كه در ميكده خدمت و ساقىگرى مىكند . در اصل لغت ، يعنى : فرزند و بچه‌ى مغ مغ ، يعنى زردشتى به طور عام و روحانى زردشتى به طور خاص . « مغان ، در اصل قبيله‌اى از قوم ماد بودند كه مقام روحانيت منحصرا به آنان تعلق داشت . » ( فرهنگ معين ، ج 6 )

مغرّق :

آراسته به نقره ، نقره‌كوب .

مغرور :

فريفته .

مغرورى :

خودبينى ، تكبّر ، فريفته شدن به خود .

مغلطه :

به خطا افكندن ، سخنى كه شنونده را به
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 821 | شمس الدين حافظ