در مراسم بادهنوشى سحرگاهى ، ( صبوح ) ، آهنگ مىنواخته و آواز مىخواندهاند .
مطلق :
رهاشده ، به طور كلى ، بىقيد و شرط ، مطلقا .
مطيع :
فرمانبر ، اطاعتكننده .
مظفّر :
پيروز ، پيروزمند .
مظفّرفر :
داراى فر و شكوه شاهان پيروزمند .
مظلمه :
دادخواهى ، شكايت از ستم ، ستمى كه بر كسى روا داشته شود .
معاشر :
همنشين ، همدم .
معاش :
زندگى ، معيشت ، آنچه بدان زندگى كنند .
معالى :
منزلها ، مقامات بلند ، شرفها ، خوىهاى برجسته و ممتاز .
معامل :
سوداگر ، بازرگان .
معامله :
دادوستد ، رفتار متقابل .
معاينه :
آشكارا ، رودررو .
معبّر :
خوابگزار ، تعبيركنندهى خواب .
معتبر :
داراى اعتبار ، مورد اعتماد و اطمينان .
معترف :
اعترافكننده ، پذيرنده .
معتكف :
گوشهنشين ، آن كه براى عبادت ، گوشهنشينى برگزيند .
معجز :
عاجزكننده ، ناتوانكننده ، معجزه ، موجب اعجاز .
معجون :
در آميخته ، عجين شده ، چند دارو كه ساييده و با قند يا شهد با يكديگر در آميخته شود داروى بسيار مقوى و مؤثّر .
معدود :
اندك ، كم .
معراج :
نردبان / نيز صعود كردن ، بالا رفتن .
معرض :
جاى عرضه ، عرضهگاه . ( در تداول معرض تلفظ مىشود ) .
معركه :
ميدان ، ميدان جنگ ، كارزار .
معصيت :
گناه ، نافرمانى ، عصيان .
معقول :
عاقلانه ، مورد پسند و پذيرش عقل .
معلّق :
واژگون ، آويخته ، آونگ .
معمّا :
سخن پوشيده ، مسئله ، راز .
معمور :
آباد ، عمارت شده ، آبادان .
معنبر :
عنبرين ، عنبرآگين ، عنبربو ، بويا .
معيشت :
زندگى ، زندگانى .
مغاك :
گودال ، گور .
مغبچه :
در شعر حافظ يعنى : ساقى جوان زيبارو . پسر بچهى زيبارويى كه در ميكده خدمت و ساقىگرى مىكند . در اصل لغت ، يعنى : فرزند و بچهى مغ مغ ، يعنى زردشتى به طور عام و روحانى زردشتى به طور خاص . « مغان ، در اصل قبيلهاى از قوم ماد بودند كه مقام روحانيت منحصرا به آنان تعلق داشت . » ( فرهنگ معين ، ج 6 )
مغرّق :
آراسته به نقره ، نقرهكوب .
مغرور :
فريفته .
مغرورى :
خودبينى ، تكبّر ، فريفته شدن به خود .
مغلطه :
به خطا افكندن ، سخنى كه شنونده را به