تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 819

مساهمون:

ص٨١٩

مرحبا :

آفرين ، احسنت ، خير مقدم ، خوش آمد .

مردم‌افكن :

مردم‌كش ، آن كه و آنچه كه مردم را بر زمين افكند .

مرده :

( درباره‌ى شمع و چراغ ) خاموش : چراغ مرده كجا ، شمع آفتاب كجا ؟

مرصّع :

آراسته به جواهر ، گوهرنشان .

مرض :

بيمارى .

مرغول :

گيسو ، زلف .

مرفّه :

آسوده ، برخوردار از رفاه ، آسايش يافته .

مرقّع :

خرقه ، دلق ، جامه‌ى دوخته شده از تكه‌ها ، جامه‌ى پشمين مخصوص صوفيان .

مركب :

وسيله‌ى سوار شدن ، اسب ، شتر .

مرواد :

شكل دعائى مرود ، نرود . مرواد از يادت ( غزل 18 ) ، يعنى اميدوارم و دعا مىكنم كه فراموشت نشود .

مروّت :

جوان‌مردى ، مردانگى .

مروّق :

شراب صافى و از راوق گذشته ، پالوده ، مصفّا .

مروه :

نام محلى است در مكه . نيز - صفا .

مرهم :

دارويى كه بر روى زخم مىگذارند .

مرّيخ :

ستاره‌ى بهرام ، ستاره‌ى جنگجويان .

مريد :

پيرو ، سالك . آن كه از پير و مرشدى پيروى كند . در اصل : اراده‌كننده و خواهان .

مزاج :

طبيعت ، سرشت ، تركيب .

مزاد :

افزودن ، افزودن بر قيمت چيزى .

مروّجه :

نوعى كلاه آكنده از پنبه ، كلاه مخصوص صوفيان . ( - مزدوجه ) .

مساعد :

يارىكننده ، ياور ، موافق .

مساء :

( - مسا ) شب ، اول شب .

مستانه :

مانند مستان ، به شيوه‌ى مستان ، سرمست ، شادمان .

مستجاب :

پذيرفته ، قبول شده ، اجابت شده ، پاسخ‌داده‌شده .

مستحق :

داراى استحقاق و شايستگى ، شايسته ، نيز : نيازمند .

مستشار :

مشاور ، راىزن .

مستعجل :

شتابنده ، زودگذر .

مستعدّ :

شايسته ، توانمند .

مستغنى :

بىنياز ، آن كه طلب استغنا و بىنيازى كند .

مستمند :

نيازمند ، درويش ، بىچيز .

مستور :

پوشيده ، پنهان ، پرهيزگار ، آن كه خود را از گناه پنهان و پوشيده مىدارد .

مستورى :

پوشيدگى ، پنهان بودن ( غزل 142 ) ، پرهيزگارى ، تقوا .

مسكنت :

بيچارگى ، فقر ، درويشى و نياز .

مسكين :

درمانده ، بيچاره ، نيازمند .

مسند :

تكيه‌گاه ، تخت ، مقام فرمانروايى .

مسندفروز :

روشنگر تخت ، برافروزنده‌ى تخت فرمانروايى .

مسيحا :

( يا مسيح ) ، لقب حضرت عيساى پيامبر است . ريشه‌ى اين واژه عبرى و تلفظ اصلى آن
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 819 | شمس الدين حافظ