محجوب :
در پرده ، پنهان ، پوشيده ، در حجاب .
محراب :
محل عبادت ، جاى مخصوصى در مسجد كه امام جماعت در آن قرار مىگيرد و نماز مىگزارد و طاق خميدهاى دارد .
محرومى :
( - محروميت ) بىبهره ماندن ، بىنصيب شدن .
محزون :
غمگين .
محصّل :
حاصلكننده ، مأمور وصول ماليات .
محض :
خالص ، سره .
محفل :
مجلس ، انجمن ، محل گرد آمدن . مجازا اهل مجلس .
محقّر :
ناچيز ، كمبها ، كوچك ، خرد .
محقّق :
مسلّم ، قطعى ، به حقيقت پيوسته .
محك :
سنگ آزمون ، سنگ خاصى كه با آن عيار زر را مىسنجند .
محك :
سنگى كه با آن ميزان و عيار زر و سيم را مىسنجند ، سنگ آزمايش .
محمل :
كجاوه ، اتاقكى كه بر روى اسب يا فيل يا شتر قرار مىدادهاند و بزرگان يا زنان و دختران در آن مىنشستهاند ، هودج ، عمارى .
محنت :
رنج ، سختى ، مشقّت .
محنتآباد :
جايى كه با محنت و رنج آباد شده كنايه از دنيا .
محن :
رنجها ، جمع محنت .
محيط :
اقيانوس .
مختصر :
كوچك ، اندك ، حقير .
مخدّره :
پردهنشين ، دوشيزه .
مخدوم :
سرور ، آقا ، آن كه به او خدمت كنند .
مخزن :
خزانه ، محل نگهدارى ، گنجينه .
مخلصانه :
از روى خلوص و پاكى .
مخلص :
داراى اخلاص ، پاك ، وفادار در دوستى .
مخمّر :
سرشته ، تخميرشده ، سرشتهشده .
مخمور :
مست ، خمارآلود .
مخمورى :
خمارى ، خمار آلودگى ، مستى .
مدارا :
سازش ، مهربانى ، نرمى .
مدار :
جاى دور زدن ، محور ، مركز .
مدام :
پيوسته ، به طور دائم ، نيز : شرابانگورى ، باده .
مداوا :
معالجه ، دوا و درمان كردن .
مدحت :
ستايش ، مدح گفتن .
مدد :
يارى ، كمكرسانى .
مدرج :
درجشده ، نوشتهشده ، نگاشتهشده .
مدرّس :
معلم ، آموزگار ، درسدهنده .
مدّعى :
ادعاكننده ، رقيب ، مخالف .
مدهوش :
از خود بىخود شده ، سرگردان ، حيران ، بىهوش ، سرمست .
مذاب :
ذوبشده ، گداخته .
مذاق :
چشيدن ، قوهء چشايى ، مجازا كام .
( غزل 104 )
مراد :
آرزو ، خواست ، آنچه مورد اراده و خواست باشد .
مرجان :
مرواريد .