تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 817

مساهمون:

ص٨١٧

لوليان :

جمع لولى ، در اصل نام طايفه‌اى است كه گروهى از آنان ظاهرا در زمان بهرام گور ساسانى و به درخواست او به ايران آمدند تا با نوازندگى و خوانندگى ، شادى مردم را فراهم آورند . مجازا به معنى زيبا و گستاخ است . ( كولى و لورى نيز ضبط شده است . )

ليل :

شب .

لؤلؤ :

مرواريد .

م

مآل :

آينده ، پايان كار ، فرجام .

ماجرا :

آنچه جريان يافت ، حادثه ، واقعه ، رخداد ، گفت‌وگو ، اختلاف و دعوا .

مالامال :

پر ، آكنده ، انباشته .

مالك رقاب :

صاحب گردن‌ها ، مجازا صاحب اختيار .

ماه تمام :

ماه كامل ، ماه شب چهارده ، بدر .

ماه سيما :

زيبا ، خوب‌رو . آن كه چهره‌اش مانند ماه زيباست .

مايل :

علاقه‌مند ، گراينده به چيزى ، راغب ، شائق .

مايه :

سبب ، موجب ، سرمايه ، اندازه .

مألوف :

ألفت يافته ، مأنوس ، خوگرفته .

مأمن :

جاى امن ، پناهگاه .

مباح :

جايز ، حلال .

مباهات :

افتخار ، سرافرازى .

مبتلا :

گرفتار .

مبصّر :

صاحب بصيرت ، آگاه ، دانا .

مبيناد :

نبيند در مفهوم دعايى آن .

متاع :

كالا .

مجاز :

غير واقع ، مقابل حقيقت .

مجازى :

غير حقيقى .

مجال :

فرصت ، امكان ، محل جولان دادن .

مجانين :

ديوانگان ، جمع مجنون .

مجرّد :

تنها ، رها از دل‌بستگىها ، وارسته . ( 460 )

مجلس‌آرا :

زينت‌بخش مجلس ، گرم‌كننده‌ى مجلس ، كنايه از معشوق زيبا و جذاب .

مجمر :

آتشدان .

مجمره گردان :

آن كه آتشدان را مىگرداند .

مجمع :

محل جمع شدن ، محفل ، انجمن .

محابا :

فروگذاشتن ، ترس داشتن ، پروا كردن ، ملاحظه كردن .

محاكا :

حكايت گفتن ، سخن گفتن با هم ، گفت‌وگو .

محال‌انديش :

آن كه به چيزهاى غير ممكن و بيهوده مىانديشد .

محال :

غير ممكن ، بيهوده .

محبّان :

جمع محبّ ، دوست داران ، عاشقان .

محتاله :

زن حيله‌گر و فريب‌كار .

محتسب :

نهىكننده از امور ممنوع در شرع ، مانند نوشيدن شراب . ناظر بر اجراى احكام شرعى ، مسئول نظارت بر امور شهر .

محتشمى :

بزرگى ، سرورى ، شكوه ، عظمت .