سهو :
فراموشى ، فراموش كردن ، از ياد بردن ، خطا .
سهى :
راست روييده ، راست ، مستقيم .
سهىقد :
بلندبالا ، خوش قامت ، موزون .
سياهدلى :
بىرحمى ، شقاوت ، سنگ دل بودن .
سياهكار :
گنهكار ، بدكار ، فاسق ، ستمكار .
سيرت :
باطن ، درون ، خلق و خوى ، روش .
سيرت و سان :
راه و روش ، ( سان به معنى مثل و مانند است اما در اين تركيب ، ظاهرا حكم اتباع را دارد . / غزل 213 )
سيم :
نقره
سيما :
چهره ، روى / نشان ، علامت . ( رخسار مهسيما : چهرهى ماهنشان ، ماهرخ . - غزل 410 )
سيماندام :
آن كه تنش سفيد است . كنايه از دلبر زيبا و لطيف .
سيمبر :
سپيد اندام ، سپيد تن .
سيمتن :
سپيد اندام ، داراى تن و اندامى مانند نقره .
سيمساق :
داراى ساق پاى سپيد ، سپيد اندام .
سيهچرده :
سبزه . داراى چهرهى سبزگون .
سيهروى :
روسياه ، رسوا ، شرمنده ، گناهكار .
سيه كاسه :
بخيل ، ممسك ، فرومايه .
ش
شائبه :
آلودگى ، ناخالصى ، عيب .
شابّ :
جوان .
شادخوار :
به شادى و خوشى خوردن و نوشيدن ، اهل عيش و عشرت .
شارع :
راه راست ، بزرگراه .
شافعى :
محمد بن ادريس مطلبى شافعى ، فقيه نامى و پيشواى مذهب شافعيه از مذاهب اهل سنّت ( 150 - 204 ه . ) نيز هر فردى كه پيرو مذهب شافعيّه باشد . ( غزل 307 )
شاهباز :
پرندهاى است شكارى و بلندپرواز با بالهاى قوى ، باز ، باز سفيد .
شاهد :
معشوقه ، دلبر زيبا ، زيبارو . در اصل لغت :
گواه ، حاضر ، ناظر .
شاهد بازارى :
زيباى ولگرد ، زيباروى هر جايى .
شاه شجاع :
جلال الدين ابو الفوارس ، معروفترين پادشاه آل مظفر ، فرزند امير مبارز الدين محمد ، كه پس از كور كردن پدر به تخت فرمانروايى نشست . او تا حدودى اهل علم و ادب و مورد علاقه و توجه حافظ بوده است .
شاه منصور :
برادر شاه يحيى و برادرزادهى شاه شجاع ( 750 - 795 ه ) آخرين پادشاه آل مظفر كه در برابر تيمور گورگانى دليرانه جنگيد اما سرانجام شكست خورد و كشته شد . شاه منصور محبوبترين پادشاه مورد نظر حافظ بوده است .
شاهنشين :
تالار ، سرسرا ، مهمان سرا ، جاى نشستن شاه و امير در اتاق ، قسمتى از اتاق و تالار