صورت سرود بوده است . ازاينرو ، زبور به معناى سرود نيز به كار مىرود . زبور عشقنوازى ( غزل 273 ) يعنى نواختن سرود عشق .
زجاج :
شيشه ، آبگينه . ( زجاجى - شيشهاى / غزل 25 )
زجر :
بازداشتن ، مانع شدن ، راندن ، آزردن .
زحل :
كيوان ، سيّارهى نحس ( مطابق باور قدما ) ، يكى از سيارات منظومهى شمسى كه پس از مشترى ، از همهى سيارات بزرگتر است و هشت قمر دارد .
زخم :
ضربه ، جراحت .
زخمكش :
زخمدار ، زخم ديده ، تحملكنندهى زخم .
زردرويى :
شرمندگى ، خجلت .
زرق :
ريا ، فريب ، نيرنگ ، تزوير .
زركش :
زربافت ، بافته شده از تارهاى زرين .
زره مو :
آن كه موهاى مجعد و پيچ در پيچ - مانند حلقههاى زره - دارد .
زغن :
غليواج ، نوعى باز شكارى .
زكات :
آنچه كه به حكم شرع به درويش و مستحق مىدهند . خلاصهى چيزى .
زكات :
صدقه ، آنچه به حكم شرع به مستحقدهنده . خلاصه و برگزيدهى چيزى .
زلال :
شفاف ، پاك ، درخشان ، خالص .
زلفين :
زلف ، گيسو .
زلفين :
گيسو ، حلقهى زلف .
زليخا :
نام زن فرمانرواى مصر كه مطابق روايت قرآن ، دلبستهى يوسف شد و به او اظهار عشق كرد و او را به خود فرا خواند و افشاى اين ماجرا سبب زندانى شدن يوسف گرديد . نيز - يوسف در همين فرهنگ .
زمام :
مهار ، افسار ، لگام .
زمرّد :
نوعى سنگ قيمتى به رنگ سبز .
زمره :
دسته ، گروه ، جماعت .
زمن :
روزگار ، زمان ، زمانه . ( مخفف زمان است ) .
زنّار :
كمربند مخصوص غير مسلمانان كه به وسيلهى آن از مسلمانان بازشناخته مىشدند .
زنار بستن ، كنايه از كفر ورزيدن و ترك مسلمانى است .
زنخدان :
چانه .
زندهرود :
( - زايندهرود ) نام رودخانهى بزرگى در اصفهان كه پلهاى تاريخى سى و سه پل و پل خواجو بر روى آن بنا شده است .
زنگ :
زنگبار ، نام سرزمين سياهپوستان . نيز زنگار .
زنگار :
زنگ ، مادهاى سبز رنگ كه در مجاورت رطوبت و هوا بر روى آهن و آينه مىنشيند .
زنهار :
امان . ( انگشترى زنهار : انگشتريى كه شاهان به نشان امان - در امان بودن - به كسى مىدادهاند .
زنهار :
بپرهيز ، بر حذر باش ، هش دار . شبه جملهى تحذير و تنبيه است .