خوش خرام :
خوشرفتار ، شيرين حركات . آن كه خراميدنش دلنشين است .
خوش خوار :
گوارا ، شرابى كه نوشيدنش لذتبخش و خوشآيند باشد . ( 309 )
خوش علف :
جانور پرخور و شكمباره ، خوشخور .
خوشگوار :
خوشخور ، آنچه كه خوردنش گوارا و مطلوب باشد .
خونابه :
خون آغشته با آب ، اشك خونين .
( غزل 159 )
خونبار :
پرخون ، آنچه از آن خون مىبارد . ( ديدهى خونبار / 249 ) .
خونپالا :
پالايندهى خون ، صافى خون ( مقصود ، صفت مژه است كه خون دل را به / شك صافى بدل و از دريچهى چشم خارج مىكند / غزل 203 )
خون جستن :
خونخواهى ، انتقام .
خوندل :
خونيندل ، آزرده ، رنجكش ، دلخون .
خونريز :
قاتل ، آن كه خون كسى را بريزد .
خونيندل :
دلخون ، رنج ديده ، محنتكش .
خوى :
عرق .
خيال بستن :
تصور كردن ، آرزو كردن .
خيال . . . پختن :
آرزو پروردن ، خيال چيزى را در سر پروردن .
خيال :
گمان ، وهم ، تصور ، صورتى كه در خواب ديده شود .
خيره :
گستاخ ، بىحيا ، ستيزهگر .
خيل :
سپاه .
د
داج :
تاريك .
دادخواه :
ستم ديده ، مظلوم .
داد ستدن :
بهرهمند شدن ، به كام و آرزو رسيدن .
داراشكوه :
برخوردار از شكوه و عظمت دارا . - دارا .
دارالسّلام :
خانهى سلامتى و آسايش ، نام يكى از بهشتهاى هشتگانه .
دارا :
نام چند تن از پادشاهان ايرانى . معمولا مقصود از دارا ، پادشاه بزرگ هخامنشى است كه از اسكندر مقدونى شكست خورد .
داعيه :
انگيزه ، سبب ، عامل .
دامن افشاندن :
دامن را تكان دادن ، كنايه از ترك كردن ، رها كردن .
دامن افشاندن :
رها كردن ، ترك كردن ، روى گرداندن ( 401 )
دامن در چيدن :
كنارهگيرى كردن ، رها شدن ، دست كشيدن .
دامنگير :
دامنگيرنده ، مانع ، گرفتار .
داور :
قاضى ، خداوند . ( 439 )
داورى :
ادعا كردن جنگ ، مخالفت ، قضاوت ، دشمنى ، شكايت .
داورى :
شكايت .