تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 786

مساهمون:

ص٧٨٦

خوش خرام :

خوش‌رفتار ، شيرين حركات . آن كه خراميدنش دل‌نشين است .

خوش خوار :

گوارا ، شرابى كه نوشيدنش لذت‌بخش و خوش‌آيند باشد . ( 309 )

خوش علف :

جانور پرخور و شكم‌باره ، خوش‌خور .

خوش‌گوار :

خوش‌خور ، آنچه كه خوردنش گوارا و مطلوب باشد .

خونابه :

خون آغشته با آب ، اشك خونين . ( غزل 159 )

خون‌بار :

پرخون ، آنچه از آن خون مىبارد . ( ديده‌ى خون‌بار / 249 ) .

خون‌پالا :

پالاينده‌ى خون ، صافى خون ( مقصود ، صفت مژه است كه خون دل را به / شك صافى بدل و از دريچه‌ى چشم خارج مىكند / غزل 203 )

خون جستن :

خون‌خواهى ، انتقام .

خون‌دل :

خونين‌دل ، آزرده ، رنج‌كش ، دل‌خون .

خون‌ريز :

قاتل ، آن كه خون كسى را بريزد .

خونين‌دل :

دل‌خون ، رنج ديده ، محنت‌كش .

خوى :

عرق .

خيال بستن :

تصور كردن ، آرزو كردن .

خيال . . . پختن :

آرزو پروردن ، خيال چيزى را در سر پروردن .

خيال :

گمان ، وهم ، تصور ، صورتى كه در خواب ديده شود .

خيره :

گستاخ ، بىحيا ، ستيزه‌گر .

خيل :

سپاه .

د

داج :

تاريك .

دادخواه :

ستم ديده ، مظلوم .

داد ستدن :

بهره‌مند شدن ، به كام و آرزو رسيدن .

داراشكوه :

برخوردار از شكوه و عظمت دارا . - دارا .

دارالسّلام :

خانه‌ى سلامتى و آسايش ، نام يكى از بهشت‌هاى هشتگانه .

دارا :

نام چند تن از پادشاهان ايرانى . معمولا مقصود از دارا ، پادشاه بزرگ هخامنشى است كه از اسكندر مقدونى شكست خورد .

داعيه :

انگيزه ، سبب ، عامل .

دامن افشاندن :

دامن را تكان دادن ، كنايه از ترك كردن ، رها كردن .

دامن افشاندن :

رها كردن ، ترك كردن ، روى گرداندن ( 401 )

دامن در چيدن :

كناره‌گيرى كردن ، رها شدن ، دست كشيدن .

دامن‌گير :

دامن‌گيرنده ، مانع ، گرفتار .

داور :

قاضى ، خداوند . ( 439 )

داورى :

ادعا كردن جنگ ، مخالفت ، قضاوت ، دشمنى ، شكايت .

داورى :

شكايت .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 786 | شمس الدين حافظ