تير مىسازند ( تير خدنگ ، تير ساختهشده از چوب خدنگ ، مجازا بسيار محكم ) .
خراب :
ويران ، مجازا مست ، از دست رفته و از پاى در آمده / مست ( غزل 195 ) .
خرابآباد :
آنچه كه آبادانىاش در ويرانى است .
كنايه از دنيا .
خرابات :
ميخانه ، ميكده . در اصل جمع خرابه و به معنى محل فسق و فجور و در اصطلاح عرفانى ( مخصوصا در تركيب خرابات مغان ) به معنى محل تجمع سالكان و نيز مقام وصل و ديدار .
خرابى :
ويرانى ، مجازا مستى . مست و خراب بودن .
خراج :
باج - باج .
خرافات :
سخنان بيهوده ، موضوعاتى كه اساس علمى ندارند و جزو باورهاى عامهى مردمند .
خرده :
ريزه ، اندكى از هر چيز .
خرقهپوش :
صوفى ، آن كه خرقه ( جامهى صوفيان ) را بپوشد .
خرقه :
دلق ، پشمينه . جامهى مخصوص صوفيان كه اغلب از چند پاره دوخته مىشده ، جلو آن بسته بوده و آن را از سر مىپوشيدهاند . خرقه پوشيدن و خرقه گرفتن ، آيين ويژهاى داشته و مستلزم طى مراحلى خاص و احراز شايستگى بوده است .
خرگاه :
خيمهى بزرگ ، سراپرده .
خروج :
بيرون رفتن .
خروشان :
فرياد زنان ، غوغا كنان .
خروش :
فرياد ، غوغا .
خزف :
ظرف سفالين ، سفالينه .
خزينه :
خزانه ، گنجينه .
خسته دلان :
آزردگان ، رنج ديدگان .
خسرو پرويز :
از پادشاهان بزرگ و مشهور ايران از سلسلهى ساسانيان ، پسر هرمز چهارم ( 590 - 628 م . )
خشنود :
راضى ، خرسند .
خصائل :
خوىها ، خصلتها .
خصال :
خوىها ، جمع خصلت .
خصم :
دشمن .
خضر :
در فرهنگ اسلامى ، از پيامبران به شمار آمده است . به سبب نوشيدن از آب چشمهى زندگانى ، عمر طولانى يافت ؛ ازاينرو رمز جاودانگى است . نيز به سبب آن كه در آبحيات غوطه خورد ، سبز شد و هرجا كه گام مىنهاد آنجا سبز مىشد ، او را خضر ( - سرسبز ) ناميدند .
آبخضر ، همان آب چشمهى زندگانى است .
خطاپوش :
آن كه خطا را مىپوشاند و نديده مىگيرد ، بخشاينده .
خطا :
( - ختا ) ، نام سرزمينى در تركستان ، ختن .
خط امان :
فرمان و دست خطى كه بر اساس آن افراد از تعرّض مصون و محفوظ بودهاند ، اماننامه .
خلاف آمد :
مخالفت ، ناسازگارى .
خلد :
بهشت .