تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 785

مساهمون:

ص٧٨٥

خلق :

خوى ، خصلت .

خلل :

رخنه ، شكاف ، تباهى ، سستى ، فساد ، آسيب .

خلوت‌نشين :

عابد ، عاكف ، در خلوت ( به عبادت ) نشسته .

خلوتى :

گوشه‌نشين ، خلوت‌نشين ، خلوت گرفته .

خلود :

جاودانگى .

خليل :

لقب حضرت ابراهيم پيامبر ، فرزند آزر بت‌تراش - نمرود .

خمار :

سردرد پس از نشئهء شراب . نيز : خمارآلوده و مست . ( وجه خمار : چهره‌ى مست ، چهره‌اى كه حالت خمارى و مستى دارد . / 379 ) . به معنى مخمور يعنى خمارآلوده و نيم‌مست نيز به كار رفته است : راه دل عشّاق زد آن چشم خمارى ( يعنى چشم مست ) .

خماركش :

آن كه خمارى را تحمل مىكند ، خمارآلود .

خمّار :

مىفروش . شراب‌فروش .

خم اندر خم :

حلقه حلقه ، تاب‌دار ، پيچ در پيچ .

خم‌خانه :

محل نگهدارى خم . ميخانه ، شراب‌خانه .

خمر :

شراب‌انگورى ، هر ماده‌ى سكرآور .

خنجرگذار :

خنجركش ، آن كه در جنگ از خنجر استفاده كند ، ماهر در خنجر زدن .

خنگ :

اسب خاكسترى ، نيز مطلق اسب .

خواجگى :

سرورى ، بزرگى .

خواجه :

آقا ، سرور ، بزرگ .

خوارزم :

نام ناحيه و ولايتى است واقع در آسياى مركزى كه از روزگاران كهن اهميت فراوانى در تمدن آسياى مركزى داشته است . در دوره‌ى خوارزم شاهيان كشورى مستقل و مركز دولتى مقتدر بوده است . اكنون جزو كشور شوروى است .

خوان :

سفره .

خوان يغما :

سفره‌اى كه شاهان و بزرگان مىگسترده‌اند و صلاى عام مىداده‌اند و مهمانان - گويى - آن را غارت مىكرده‌اند .

خودرايى :

خودكامگى ، خودبينى ، فقط به راى و انديشه‌ى خود عمل كردن .

خودرو :

گل و گياهى كه خود به خود مىرويد و نيازى به پرورش و مراقبت ندارد ، مجازا پرورش نيافته .

خودكامى :

خودخواهى . همه چيز را مطابق كام و آرزوى خود خواستن .

خور :

خوردن ، نيز : خورشيد ( مخفّف خورشيد است / غزل 86 )

خورشيدنما :

نماينده و نشان‌دهنده‌ى خورشيد ، خورشيدگون .

خوشاب :

آب‌دار ، با طراوت ، تر و تازه .

خوش الحان :

خوش آواز ، خوش صدا .

خوش‌باش :

بىغم و غصه ، آن كه خوش مىزيد . اهل شادى و نشاط .