چستى :
چالاكى ، فرزى ، چابكى .
چشم داشتن :
انتظار داشتن ، انتظار كشيدن ، منتظر بودن .
چشم زخم :
آسيب و زيانى كه از نگاه و چشم بد حسودان پديد آيد . چشم زدن ، چشمى كردن .
چغانه :
نام سازى است كه با مضراب نواخته مىشود .
چگل :
نام شهرى در تركستان كه به داشتن خوبرويان مشهور بوده است .
چمان :
چمنده ، خرامان ، نازان ، آن كه با ناز و خرام راه مىرود .
چمنآرا :
آرايندهى چمن ، باغبان .
چميدن :
خراميدن ، با ناز و خرامان رفتن ، نرم و آهسته رفتن .
چنبر :
حلقه .
چنگ :
نام سازى است . شكل نخستين آن مانند پنجه و دست انسان بوده و ازاينرو آن را چنگ ناميدهاند .
چنگى :
چنگنواز ، نوازندهء چنگ . ( صفت ستارهى زهره است / 278 )
چوگان :
چوب مخصوص بازى كه سر آن خميده است و با آن بر گوى مىزنند . نيز نام بازى مخصوصى است كه با چوب و گوى انجام مىگيرد .
چهره بر افروختن :
چهره گشادن ، جلوهگرى ، چهرهى درخشان را جلوهگر ساختن .
چين :
پيچ و تاب ، شكن .
ح
حاجب :
پردهدار ، نگهبان در ، دربان ، مانع ، حائل .
حاجت :
نياز ، خواسته .
حاجى قوام :
خواجه قوام الدين حسن تمغاجى ، وزير كاردان شاه شيخ ابو اسحاق اينجو ، در گذشته به سال 754 ، كه حافظ نسبت به او ارادتى داشته است .
حاسد :
حسود ، رشك برنده .
حاشا :
دور باد . در اصل حاشاك به معنى از تو دور باد . در فارسى بيشتر در مفهوم قيد نفى و تأكيد به كار مىرود : هرگز ، چنين مباد .
حاشاك :
دور باد از تو ، چنين مباد ، هرگز .
حاش للّه :
پناه بر خدا ، دور باد ، شبه جمله در مقام تحذير و انكار . ( 252 )
حال گردان :
دگرگونكنندهى حال ، محوّل حال .
حالى :
هم اكنون ، فعلا .
حايل :
مانع ، پرده .
حبش :
حبشه ، نام سرزمينى آفريقايى كه مردمانش سياهپوستند .
حبيب :
دوست .
حجاز :
عربستان ، نيز نام آهنگى در موسيقى قديم .
حجّت :
دليل ، برهان .
حجّ قبول :
حجى پذيرفته شده . حجى كه مورد پذيرش حق قرار گيرد .