داشته باشد .
ج
جاعل :
جعلكننده ، وضعكننده ، قراردهنده .
جامع :
جمعكننده ، شامل ، دارنده ، كامل .
جامه قبا :
جامه قبا كرده ، جامه دريده ، گريبانچاك .
جانان :
معشوقه ، دلبر .
جانانه :
جانان ، معشوق ، دلبر زيبا .
جانپرور :
پرورندهى جان ، جانبخش .
جاندارى :
مراقبت ، محافظت از خود ، مراقب جان خود بودن .
جانسپار :
جانباز ، آن كه جان خود را نثار مىكند .
جانى :
منسوب به جا ، مانند جان عزيز ، بسيار ارزشمند . ( غزل 218 )
جاه :
مقام ، منزلت ، شكوه و جلال .
جبر :
شكستهبندى استخوان ، شكسته را بستن ( غزل 147 ) / نيز : كسى را به زور به كارى واداشتن ، مقابل اختيار .
جبين :
پيشانى .
جد و جهد :
تلاش و كوشش .
جرس :
زنگ بزرگ كاروان .
جرعه :
مقدارى از شراب يا آب كه با يكدم بنوشند . اندك اندك نوشيدن .
جرعهكش :
دردىكش ، آن كه قطرات ماندهى شراب را نوشد ، مىگسار .
جريده :
دفتر ، روزنامه .
جزا :
پاداش ، كيفر .
جزم :
قطعى .
جستن :
( - جهيدن ) رها شدن ، خلاص شد ، گريختن ، خيز برداشتن ، به هوا پريدن . ( برجه : بپر ، رها شو / غزل 199 ) .
جعد :
پيچ و تاب ، چين و شكن ، پيچيدگى زلف و گاهى به معناى مجعّد ، يعنى گيسوى تابدار و پرچينوشكن .
جگرخون :
خونين جگر ، خونيندل .
جلالت :
شكوهمندى ، برخوردارى از جلال و شكوه .
جلال :
شكوه ، قدرت ، عظمت .
جمّاش :
افسونگر ، دلربا ، شوخ .
جماقتدار :
داراى اقتدار و شكوهى مانند جمشيد ، بسيار مقتدر و شكوهمند .
جمال :
زيبايى .
جم ( - جمشيد ) :
از جمله بزرگترين پادشاهان بخش اسطورهاى شاهنامه ، فرزند تهمورث .
مطابق روايت شاهانه در دورهى فرمانروايى دراز مدت او ( سيصد سال ) امن و آسايش و فراوانى و شاد خوارى گسترش يافت و مردم « نديدند جز خوبى از شهريار » . كشف آتش ، اختراع ابزار جنگى و جام جهانبين منسوب به اوست . جامى كه در آغاز هر سال ، در نوروز ، جمشيد بدان