خدا . در فارسى به عنوان شبه جملهى تحسين و شگفتى به كار مىرود ، عجبا ، شگفتا .
تباه :
ضايع ، نابود ، از ميان رفته .
تباهى :
فساد ، نابودى .
تبدّل :
دگرگونى ، دگرگون شدن .
تبسّم :
لبخند ، خندهى خوش .
تبه :
( - تباه ) ، باطل ، فاسد ، بيهوده ، از ميان رفته .
تتق :
پرده ، سراپرده ، خيمه .
تجرّد :
وارستگى ، مجرد بودن ، فرد بودن از وابستگىها ، سبك بارى .
تجلّى :
جلوهگر شدن ، آشكار شدن ، هويدا شدن .
تحت :
زير ، پايين .
تحرير :
نوشتن ، نگاشتن ، نقش كردن .
تحسّر :
حسرت بردن ، احساس پشيمانى .
تحفه :
هديه ، ارمغان ، چيز بديع و نفيس ، كمياب و گرانبها .
تحميق :
احمق دانستن ، نادان پنداشتن .
تختهبند :
اسير ، گرفتار .
تدبير :
چارهانديشى ، پاياننگرى ، انديشيدن .
تذرو :
قرقاول ، پرندهاى از راستهى ماكيان ، خروس صحرايى .
تذرو :
قرقاول ، خروس صحرايى ، ترنگ .
تراب :
خاك .
تربت :
خاك ، مجازا قبر ، گور ، محل دفن .
تر :
تازه ، با طراوت ، عالى ، ناب . ( شعر تر / غزل 185 )
ترحّم :
دلسوزى ، مهربانى ، بخشايش .
تردامن :
آلوده ، گنهكار .
ترسا :
مسيحى ، عيسوى .
ترك :
نام يك قوم آسيايى كه در تركستان مىزيستهاند . افراد اين قوم سفيد پوست ، به زيبايى شهره بودهاند . ازاينرو ، ترك در ادب فارسى ، در مفهوم مجازى زيبا ، زيبارو و معشوق و دلبر به كار رفته است .
ترياك :
پادزهر ، ضد زهر .
تزوير :
رياكارى ، فريب ، نيرنگ .
تسبيح :
نيايش ، خدا را به پاكى ياد كردن .
تسلسل :
زنجيروار شدن ، پيوستگى ، پيوسته شدن . تغابن : زيان كردن ، به زيان افكندن .
تشريف :
خلعت ، جامهى نو - كه شاهان به افراد مىدادهاند .
تشويش :
اضطراب ، آشفتگى ، پريشانى .
تصوير كردن :
نقش كردن ، نقاشى كردن .
تطاول :
دراز دستى ، تجاوز .
تعبيه :
آراستن ، آماده كردن ، آراستگى .
تعزيت :
عزادارى ، سوگوارى .
تعزير :
نكوهش ، گوشمالى ، ادب كردن ، تكفير ، مجازات بدنى مطابق دستور شرع .
تعلّل :
علتتراشى ، خوددارى ، تن زدن ، شانه خالى كردن .
تفرّج :
در اصل گشايش ، در فارسى عموما تفريح ، تماشا ، گردش ( كه خود نتيجهى گشايش و