بر باد دادن :
كنايه از نابود كردن ، از بين بردن .
بربط :
عود ، نوعى ساز زهى كه با مضراب نواخته مىشود .
برتافتن :
تحمل كردن ، تاب آوردن ، طاقت داشتن .
برخاستن :
برپا شدن ، پديد آمدن ( به تماشاى تو آشوب قيامت برخاست / غزل 21 ) به هيجان آمدن ، سر شوق آمدن . ( دلها برخاست ، غزل 20 )
برفروختن :
( - برافروختن ) ، شعلهور شدن ، شعلهور كردن . ( 175 )
برقع :
نقاب ، روبند ، حجاب .
بر :
كنار ، پهلو ، سينه ، آغوش / ميوه ، ثمره ، نتيجه .
برگ :
سامان ، دستگاه ، نوا ، به اصطلاح امروزه :
امكانات . آرزو ، سودا ، ميل ( در غزل 327 ) .
برگ و نوا :
سازوبرگ ، وسايل زندگى ، امكانات ، دارايى .
بر :
ميوه ، ثمره ، نتيجه .
برهان :
دليل ، حجّت .
برهمن :
پيشواى آيين برهمايى .
برى :
بر كنار ، دور ، پاك . ( برى از عيب : پاك از عيب / غزل 216 )
بريد :
پيك ، قاصد ، پيامآور .
برين :
برتر ، عالى . ( فردوس برين ، يعنى بهشت عالى ، بهشت برتر / 317 )
بزم :
مجلس جشن و شادى ، مجلس عيش و نوش و شرابنوشى .
بساط :
گستره ، پهنه ، عرصه ، فرش ، گستردنى .
بستان :
بوستان ، باغ ، گلزار .
بستن :
بند كردن ، پيوند زدن ، آفريدن ، منجمد شدن .
بشارت :
مژدهى شادى ، خبر خوش .
بصارت :
بينائى ، بصيرت .
بصر :
بينايى ، بينش ، چشم .
بضاعت :
سرمايه ، ثروت ، مال و مكنت .
بطالت :
ضايع شدن ، بيكارى ، معطلى ، باطل شدن / بيهودگى ، بيكارگى و بىحاصلى .
بط شراب :
صراحى و جام شراب كه به شكل مرغابى مىساختهاند .
بط :
مرغابى .
بعد :
دورى ، فاصله .
بعينه :
درست مانند او ، كاملا ، دقيقا .
بقا :
باقى ماندن ، جاودانگى ، ماندگارى .
بكر :
دست نخورده ، دوشيزه ، باكره .
بلاغت :
رسايى ، رسايى سخن و گفتار .
بلاغ :
رساندن ، ابلاغ كردن .
بلاكش :
تحملكننده بلا و مصيبت ، رنج كشيده .
بلا گردان :
مانع بلا ، آن كه بلا را برگرداند .
محافظ ، نگهبان .
بلنداختر :
آن كه ستارهى بختش بلند است .
خوشبخت ، بلندبخت .
بنگاله :
سرزمينى در شرق هندوستان .