14
دل منه بر دنيا و اسبابِ او * زان كه از وى كس وفادارى نديد
كس عسل بىنيش از اين دكّان نخورد * كس رطب بىخار از اين بستان نچيد !
هر به ايّامى چراغى بر فروخت * چون تمام افروخت بادش در دميد
بىتكلّف هر كه دل بر وى نهاد * چون بديدى خصم خود مىپروريد
شاه غازى خسروِ گيتىستان * آن كه از شمشير او خون مىچكيد
گه به يك حمله سپاهى مىشكست * گه به هويى قلب گاهى مىدريد
از نهيبش پنجه مىافكند شير * در بيابان نام او چون مىشنيد
سروران را بىسبب مىكرد حبس * گَردَنان را بىخطر سر مىبريد
عاقبت شيراز و تبريز و عراق * چون مسخّر كرد ، وقتش در رسيد
آن كه روشن بُد جهانبينش به دو * ميل در چشم جهانبينش كشيد
15
بر سرِ بازار ، جان بازان منادى مىزنند * بشنويد اى ساكنانِ كوى رندى بشنويد
دختر رز چند روزى شد كه از ما گم شدهست * رفت تا گيرد سرِ خود ، هان و هان حاضر شويد
جامهاى دارد ز لعل و نيمتاجى از حباب * عقل و دانش برد و شد تا ايمن از وى نغنويد
هر كه آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم * ور بُوَد پوشيده و پنهان به دوزخ در رويد
دخترى شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست * گر بيابيدش به سوىِ خانهى حافظ بريد
16
برادر خواجه عادل طابَ مَثواه * پس از پنجاه و نه سال از حياتش
به سوى روضهى رضوان سفر كرد * خدا راضى ز افعال و صفاتش
خليل عادلش پيوسته بر خوان * وز آنجا فهم كن سال وفاتش
17
بر تو خوانم ز دفتر اخلاق * آيتى در وفا و در بخشش
هر كه بخراشَدَت جگر به جفا * همچو كان كريم زربخشش
كم مباش از درخت سايه فكن * هر كه سنگت زند ثمر بخشش
از صدف ياد دار نكتهى حلم * هر كه بُرَّد سَرَت گُهر بخشش