تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 755

مساهمون:

ص٧٥٥

29

به من سلام فرستاد دوستى امروز * كه اى نتيجه‌ى كِلْكَت سواد بينايى ،
پس از دو سال كه بختت به خانه بازآورد * چرا ز خانه‌ى خواجه به در نمىآيى ؟
جواب دادم و گفتم بدار معذورم * كه اين طريقه نه خودكامى است و خودرايى
وكيل قاضىام اندر گذر كمين كرده‌ست * به كف قباله‌ى دعوى چو مارِ شيدايى
كه گر برون نهم از آستان خواجه قدم * بگيردم سوى زندان برد به رسوايى !
جناب خواجه حصار من است گر اينجا * كسى نفس زند از حجّت تقاضايى
به عون قوّت بازوى بندگان وزير * به سيلىاش بشكافم دماغ سودايى
هميشه باد جهانش به كام وز سرِ صدق * كمر به بندگىاش بسته چرخ مينايى

30

گدا اگر گهر پاك داشتى در اصل * بر آب نقطه‌ى شرمش مدار بايستى
ور آفتاب نكردى فسوس ، جام زَرَش * چرا تهى ز مىِ خوش‌گوار بايستى ؟ !
و گر سراى جهان را سر خرابى نيست * اساس او بِهْ از اين استوار بايستى
زمانه گر نه زر قلب داشتى ، كارش * به دست آصفِ صاحب عيار بايستى
چو روزگار جز اين يك عزيز بيش نداشت * به عمر مهلتى از روزگار بايستى

31

آن ميوه‌ى بهشتى كآمد به دستت اى جان * در دل چرا نكشتى از دست چون بهشتى
تاريخ اين حكايت گر از تو بازپرسند * سر جمله‌اش فروخوان از ميوه‌ى بهشتى

32

خسروا دادگرا شير دلا بحر كفا * اى جلال تو به انواعِ هنر ارزانى
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد * صيتِ مسعودى و آوازه‌ى شه سُلطانى
گفته باشد مگرت ملهم غيب احوالم * اين كه شد روزِ سفيدم چو شب ظلمانى
در سه سال آنچه بيندوختم از شاه و وزير * همه بربود به يك‌دم فلك چوگانى
دوش در خواب چنان ديد خيالم كه سَحَر * گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانى
بسته بر آخور او استر من جو مىخورد * تيزه افشاند به من گفت مرا مىدانى
هيچ تعبير نمىدانمش اين خواب كه چيست * تو بفرماى كه در فهم ندارى ثانى