تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 751

مساهمون:

ص٧٥١

10

روح القدس آن سرو فرّخ * بر قبّه‌ى طارمِ زبرجد
مىگفت سحرگهى كه يا رب * در دولت و حشمتِ مخلّد
بر مسندِ خسروى بماناد * منصورِ مظفّرِ محمد

11

به سمع خواجه رسان اى نديم وقت‌شناس * به خلوتى كه در او اجنبى صبا باشد
لطيفه‌اى به ميان آر و خوش بخندانش * به نكته‌اى كه دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش ز كرم اين قدر به لطف بپرس * كه گر وظيفه تقاضا كنم روا باشد ؟ !

12

شمّه‌اى از داستان عشق شورانگيز ماست * اين حكايت‌هايت كه از فرهاد و شيرين كرده‌اند
هيچ مژگان دراز و عشوهء جادو نكرد * آنچه آن زلفِ دراز و خالِ مشكين كرده‌اند
ساقيا مىْ ده كه با حكمِ ازل تدبير نيست * قابل تغيير نَبْوَد آنچه تعيين كرده‌اند
در سفالين كاسه‌ى رندان به خوارى منگريد * كاين حريفان خدمتِ جام جهان‌بين كرده‌اند
نكهتِ جان‌بخش دارد خاكِ كوى دلبران * عارفان آنجا مشام عقل مشكين كرده‌اند
ساقيا ديوانه‌اى چون من كجا در بر كشد * دختر رز را كه نقد عقل كابين كرده‌اند
خاكيان بىبهره‌اند از جرعهء كأس الكرام * اين تطاول بين كه با عشّاقِ مسكين كرده‌اند ؟ !
شهپر زاغ و زغن زيباىِ صيد و قيد نيست * اين كرامت همره شهباز و شاهين كرده‌اند

13

اعظم قوام دولت و دين آن كه بر دَرَش * از بهرِ خاك بوس نمودى فلك سجود
با آن وجود و آن عظمت زيرِ خاك رفت * در نصف ماه ذى قعد از عرصه‌ى وجود
تا كس اميدِ جود ندارد دگر ز كس * آمد حروف سال وفاتش اميد جود
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 751 | شمس الدين حافظ