تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩

1

تو نيك و بدِ خود هم از خود بپرس * چرا بايدت ديگرى محتسب
و مَن يتَّقِ اللّهَ يَجعَلْ لَه * و يَرْزُقْهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسب

2

سراىِ مدرسه و بحث علم و طاق و رواق * چه سود چون دلِ دانا و چشم بينا نيست
سراىِ قاضى يزد ار چه منبعِ فضل است * خلاف نيست كه علمِ نظر در آنجا نيست

3

آصفِ عهدِ زمان جانِ جهان تورانشاه * كه در اين مزرعه جز دانهء خيرات نكشت
نافِ هفته بُد و از ماه صفر كاف و الف * كه به گلشن شد و اين گلخنِ پُردود بهشت
آنكه ميلش سوى حق‌بينى و حق‌گويى بود * سالِ تاريخِ وفاتش طلب از ميلِ بهشت

4

بهاءُ الحقِّ وَ الدّين طاب مثواه * امام سنّت و شيخ جماعت
چو مىرفت از جهان اين بيت مىخواند * بر اهل فضل و ارباب براعت
به طاعت قربِ ايزد مىتوان يافت * قدم درنِهْ گَرَت هست استطاعت
بدين دستور ، تاريخِ وفاتش * برون آر از حروفِ قُربِ طاعت

5

قوّت شاعره‌ى من سحر از فرطِ ملال * متنفّر شده از بنده گريزان مىرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون مىبست * با هزاران گله از ملك سليمان مىرفت
مىشد آن‌كس كه جز او جانِ سخن كس نشناخت * من همىديدم و از كالبدم جان مىرفت
چون همىگفتمش اى مونس ديرينه‌ى من * سخت مىگفت و دل‌آزرده و گريان مىرفت
گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با من * كان شكر لهجه‌ى خوش‌خوان خوش الحان مىرفت
لابه بسيار نمودم كه مرو ، سود نداشت * زانكه كار از نظر رحمت سلطان مىرفت
پادشاها ز سرِ لطف و كرم بازش خوان * چه كند سوخته از غايت حرمان مىرفت
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 749 | شمس الدين حافظ