490 - آيينهى شاهى
در همه دير مغان نيست چو من شيدايى * خرقه جايى گروِ باده و دفتر جايى
دل كه آيينهى شاهيست غبارى دارد * از خدا مىطلبم صُحبت روشنرايى
كردهام توبه به دست صنمِ بادهفروش * كه دگر مىْ نخورم بىرخِ بزم آرايى
نرگس ار لاف زد از شيوهى چشمِ تو مرنج * نروند اهلِ نظر از پى نابينايى
شرحِ اين قصّه مگر شمع بر آرد بر زبان * ورنه پروانه ندارد به سخن پروايى
جوىها بستهام از ديده به دامان كه مگر * در كنارم بنشانند سهى بالايى
كشتىِ باده بياور كه مرا بىرخِ دوست * گشت هر گوشهى چشم از غمِ دل دريايى
سخنِ غير مگو با من معشوقهپرست * كز وى و جام مىام نيست به كس پروايى
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر درِ ميكدهاى با دف و نى ترسايى :
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد ، * آه اگر از پىِ امروز بُوَد فردايى !
1 - در تمام دير مغان شوريده و شيدايى مانند من نيست كه خرقهى خود را جايى و دفتر خود را جايى ديگر در گرو شراب نهاده باشد .
2 - دل كه آيينهى شاهى است ، غبار گرفته و تيره شده است . از خدا مىخواهم كه همنشينى انسان روشن راى و روشن بينى را به من عطا كند . [ آيينهى شاهى ، يعنى آيينهاى كه تصوير چهرهى شاه در آن منعكس مىشود و مقصود از شاه در اينجا ، معشوق ازلى - يعنى خدا - ست . مطابق ديدگاه عارفان دل انسان هرگاه به مرحلهى شفافيت برسد ، شايستگى آن را مىيابد كه جلوهگاه جمال حق باشد . بر اين اساس مىگويد : دلم ، كه بايد مانند آينه جلوهگاه جمال دوست باشد ، غبار گرفته است .
آرزوى همنشينى با انسانى روشندل و روشن راى براى زدودن اين زنگار از دل است . ]
3 - به دست معشوق زيباى بادهفروش توبه كردهام كه پس از اين هرگز بىحضور دلبرى كه چهرهى زيباى او زينتبخش مجلس باشد ، شراب ننوشم .
4 - اگر گل نرگس لاف زد كه ناز و كرشمهى چشمان تو را دارد ، آزرده مشو ؛ زيرا كه صاحب نظران به چشم نابينا توجهى نمىكنند ! [ يعنى گل نرگس با فرض اين كه همانند چشم تو باشد ، بينا نيست و هيچ اهل دلى به چشم نابينا دل نمىبندد ! ]
5 - شرح داستان عشق را مگر شمع بازگو كند و گرنه پروانه تاب و توان سخن گفتن ندارد . [ شمع ،