491 - منشور عشقبازى
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى * خيالِ سبز خطى نقش بستهام جايى
اميد هست كه منشورِ عشق بازىِ من * از آن كمانچهى ابرو رسد به طغرايى
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت * در آرزوىِ سر و چشم مجلس آرايى
مكدّر است دل ، آتش به خرقه خواهم زد * بيا ببين ؛ كه كِرا مىكند تماشايى !
به روز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه مىرويم به داغِ بلندبالائى
زمامِ دل به كسى دادهام من درويش * كه نيستش به كس از تاج و تخت پروايى
در آن مقام كه خوبان ز غمزه تيغ زنند * عجب مدار سرى اوفتاده در پايى
مرا كه از رخ او ماه در شبستان است * كجا بود به فروغ ستاره پروايى ؟
فراق و وصل چه باشد رضاى دوست طلب * كه حيف باشد از او غيرِ او تمنّايى
دُرَر ز شوق برآرند ماهيان به نثار * اگر سفينهى حافظ رسد به دريايى
1 - ابروى دلبر ماهرويى را نشان كردهام ( در نظر گرفتهام ) و خيال يار سبز خطى را در دل خود نقش بستهام . [ يار سبز خط ، يعنى دلبر جوان زيبايى كه خط عذارش تازه سبز شده است . مقصود از جايى در مصراع دوم ، به كنايه ، دل است . ]
2 - اميدوارم كه فرمان عشقبازى من با اشارهى ابروى كمانى يار مورد تأييد قرار گيرد ! [ فرمانهاى پادشاهان به وسيلهى طغرا ، يعنى خطوط منحنى و تو در تويى كه شامل نام و القاب پادشاه بوده و بر بالاى فرمانها به شيوهى خاصى رسم مىشده ، امضاء و توشيح مىشده و قابل اجرا بوده است . در واقع طغرا ، در حكم امضاى پادشاه بوده است . ابروى يار را از يكسو به كمانچه و از ديگر سو به طغرا مانند كرده است . رسد به طغرايى ، يعنى به تأييد و امضاء برسد . مفهوم نهايى اين كه :
اشاره و غمزهء ابروى يار ، مهر تأييد عشقبازى ماست ! ]
3 - در آرزوى ديدن سر و چشم دلبرى كه زينتبخش مجلس است ، سرم از دست رفت و چشمم از انتظار سوخت ! [ سرم از دست رفت ، يعنى طاقتم طاق شد . جانم به لب رسيد . ]
4 - دلم گرفته و مكدر است . خرقهى ريايىام را ( كه موجب كدورت و دل تنگى من است ) آتش خواهم زد : بيا و سوختن خرقهى مرا ببين كه به تماشا مىارزد !
5 - در روز مرگ ، تابوت ما را از چوب درخت سرو بسازيد ؛ زيرا كه بر اثر داغ عشق دلبرى بلندبالا ،