از اين جهان مىرويم . [ يعنى به ياد آن دلبر بلندبالا كه قامتى چون سرو دارد ، ما را در تابوتى از سرو بگذاريد تا اگر در اين جهان به وصال او نرسيديم و داغ او را به خاك برديم ، در آغوش تابوتى از سرو - كه نماد قامت اوست - بميريم . ]
6 - من درويش به يارى دل دادهام كه از فرط توجّه به تاج و تخت ، به هيچكس اعتنايى ندارد .
7 - آنجا كه ناز و غمزهء خوبان مانند شمشيرى مىدرخشد ، جاى شگفتى نيست كه سرى در پاى معشوقى افتاده باشد . [ يعنى وقتى دلبران غمزه مىفروشند و غمزهشان مانند شمشير كارگر است ، اين كه عاشقى جان ببازد ، شگفتآور نيست ! ]
8 - در حالى كه چهرهى او مانند ماه روشنگر خانه و كاشانهى من است ، من هرگز به نور ستارگان توجهى نمىكنم . [ به كنايه يعنى با وجود آن دلبر ، به هيچ زيباروى ديگرى نمىنگرم و دل نمىبندم . ]
9 - جدايى و ديدار چيست ؟ رضا و خرسندى يار را بخواه ؛ زيرا كه از دوست چيزى جز خود او را خواستن ، حيف است . [ يادآور اين بيت سعدى است :
گويند : تمنايى از دوست بكن سعدى * جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايى ! ]
10 - اگر دفتر شعر حافظ به دريا بيفتد ، ماهيان دريا ، مرواريدها را از عمق دريا بر مىآورند تا نثار او و شعر او كنند ! [ سفينه كه به معناى دفتر شعر و جنگ شعر است ، در معناى ديگر خود يعنى كشتى ، با دريا و در متناسب است . ]
492 - دلم خون شد از غصه
سلامى چو بوىِ خوشِ آشنايى * بدان مردم ديدهى روشنايى
درودى چو نورِ دلِ پارسايان * بدان شمعِ خلوتگهِ پارسايى
نمىبينم از همدمان هيچ بر جاى * دلم خون شد از غصّه ؛ ساقى كجايى ؟
ز كوىِ مغان رخ مگردان ، كه آنجا * فروشند مفتاحِ مشكلگشايى
عروسِ جهان گرچه در حدّ حُسن است * ز حد مىبرد شيوهى بىوفايى !
دل خستهى من گَرَش همّتى هست * نخواهد ز سنگين دلان موميايى
مِىِ صوفىافكن كجا مىفروشند ؟ * كه در تابم از دستِ زهدِ ريايى
رفيقان چنان عهد صحبت شكستند * كه گويى نبودهست خود آشنايى
مرا گر تو بگذارى اى نفس طامِع * بسى پادشايى كنم در گدايى