مفهوم عرفانى آن ، يعنى وارستگى از تعلقات - را نوعى سلطنت و فرمانروايى به شمار مىآورد كه قلمرو آن از زمين تا آسمان است . در واقع خود را ترغيب مىكند كه به چنين سلطنتى دست يابد . ]
8 - ولى ، تو نمىتوانى از فقر و وارستگى دم بزنى ؛ بنابراين مقام خواجگى و بزرگى خود را در مجلس توران شاه از دست مده ! [ شاعر ، نخست از سلطنت فقر دم مىزند و عظمت و قلمرو آن را فرا ياد مىآورد ؛ امّا پس از درنگى به انتقاد از خود مىپردازد و مىگويد : تو همين مقام و منزلت خواجگى را كه در دستگاه خواجه توران شاه وزير دارى ، حفظ كن ؛ زيرا كه شايستگى مقام فقر را ندارى ! ]
9 - حافظ خام طمع ! از طرح اين موضوع شرمى كن ! آخر تو چه عمل شايستهاى دارى كه بهشت را به پاداش آن مىخواهى ؟ ! [ دكتر هروى ، در پايان شرح اين غزل ، تحليل كوتاه و سودمندى آوردهاند كه آن را عينا نقل مىكنيم : « اين غزل ، از بيت مطلع تا تخلص ، نمودار وضع درونى و جهاد با نفس شاعر اهل ذوقى است كه از يكسو با طرح مقامات معنوى مىخواهد خود را به كنارهگيرى از دستگاه وزير وقت وادارد و از اين گونه تعلقات كه ناچار با آلودگىهايى همراه است ، رها سازد و به جانب طاعت و رياضت و ثواب آخرت بكشاند . امّا از سويى جاذبههاى زندگى و مجالس عيش و لذت جلال الدين توران شاه وزير ، او را رها نمىكند و سرانجام خود را سرزنش مىكند كه شرمآور است كسى كه نه براى مقامات دنيوى كوششى كرده و نه براى مقامات اخروى ، حالا همهى دنيا و آخرت را براى خود مىخواهد . . . » ]
489 - انوار اسم اعظم
اى در رخِ تو پيدا انوارِ پادشاهى * در فكرتِ تو پنهان صد حكمت الهى
كلكِ تو بارَكَاللّه بر مُلك و دين گشاده * صد چشمه آب حيوان از قطرهى سياهى
بر اهرمن نتابد انوارِ اسم اعظم * مُلك آنِ توست و خاتم ، فرماى هر چه خواهى
در حكمت سليمان هركس كه شك نمايد * بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهى !
باز ار چه گاهگاهى بر سر نهد كلاهى * مرغانِ قاف دانند آيينِ پادشاهى
تيغى كه آسمانش از فيض خود دهد آب * تنها جهان بگيرد بىمنّت سپاهى
كِلكِ تو خوش نويسد در شأن يار و اغيار * تعويذِ جانفزايى ، افسونِ عمركاهى
اى عنصرِ تو مخلوق از كيمياىِ عزّت * وى دولتِ تو ايمن از وصمتِ تباهى
ساقى بيار آبى از چشمهى خرابات * تا خرقهها بشوييم از عُجْبِ خانقاهى
عمريست پادشاها كز مىْ تهيست جامم * اينك ز بنده دعوى وز محتسب گواهى