گر پرتوى ز تيغت بر كان و معدن افتد * ياقوتِ سرخرو را بخشند رنگِ كاهى
دانم دلت ببخشد بر عجز شبنشينان * گر حالِ بنده پرسى از بادِ صبحگاهى
جايى كه برقِ عصيان بر آدم صفى زد * ما را چگونه زيبد دعوىِّ بىگناهى
حافظ چو پادشاهت گهگاه مىبرد نام * رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهى
1 - اى آن كه نور پادشاهى در چهرهى تو نمايان و در انديشهى تو صد حكمت و دانش الهى نهفته است .
2 - آفرين بر قلم تو باد كه صد چشمهى آب زندگانى را با قطرهى سياه مركب خود ، به روى ملك و دين گشوده است . [ يعنى آن چه از قلم تو تراوش مىكند ( فرمانها و قانونها ) موجب رونق ملك و دين است . ]
3 - پرتو اسم اعظم بر اهريمن نمىتابد ؛ بنابراين ملك و خاتم فرمانروايى ( نگين پادشاهى ) از آن توست ؛ هر چه مىخواهى دستور بده ! [ با اشاره به ماجراى ربوده شدن نگين فرمانروايى سليمان توسط ديو و ناكامى ديو به سبب ندانستن اسم اعظم ؛ مىگويد : دشمن تو مانند ديوى است كه پرتو اسم اعظم بر او نمىتابد ؛ يعنى شايستگى پادشاهى را ندارد . بنابراين پادشاهى و سرزمين هر دو متعلق به توست ! ]
4 - هركس كه در حكمت و دانش سليمان شك كند ، مرغ و ماهى بر عقل و دانش او خواهند خنديد . [ مرغ و ماهى را به قرينهى آگاهى سليمان به زبان موجودات گوناگون ، از جمله پرندگان ، آورده و با اشاره به حكمت سليمان ، به طور غير مستقيم ممدوح را ستوده است . ]
5 - اگر چه بازهم گاهگاهى كلاه بر سر مىنهد ( و ادعاى شاهى مىكند ) اما در واقع آيين پادشاهى را فقط پرندهى كوه قاف ، يعنى سيمرغ مىداند . [ كلاه بر سر نهادن باز - كه كنايه از ادعاى پادشاهى است - ناظر بر اين موضوع است كه براى آموختن شيوهى شكار به باز ، و اهلى و دستآموز كردن او ، معمولا كلاهى از چرم بر سر او مىگذارند كه اغلب آراسته و داراى زينت است ؛ و هنگام شكار آن را از سر حيوان بر مىدارند . ]
6 - شمشيرى كه آسمان از فيض و بخشش خود آن را آب مىدهد ، به تنهايى و بدون منّت سپاه مىتواند جهان را تسخير كند . [ آب دادن به شمشير ، « اشاره به اين رسم است كه شمشير گداخته را در آب فرومىبرند تا محكم و برنده شود . » مقصود از آسمان ، در مصراع اول ، لطف الهى و امدادهاى آسمانى است . مىگويد : شمشير اين ممدوح با لطف الهى و امدادهاى آسمانى تيز شده است . ]