487 - نور عشق حق
اى بىخبر بكوش كه صاحب خبر شوى * تا راهرو نباشى كى راهبر شوى
در مكتبِ حقايق پيش اديبِ عشق * هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
دست از مِسِ وجود چو مردانِ ره بشوى * تا كيمياىِ عشق بيابىّ و زر شوى
خوابوخورت ز مرتبهى خويش دور كرد * آنگه رسى به خويش كه بىخواب و خَور شوى
گر نورِ عشقِ حق به دل و جانت اوفتد * بِاللّه كز آفتابِ فلك خوبتر شوى
يكدم غريقِ بحرِ خدا شو گمان مبر * كز آبِ هفت بحر به يك موى تر شوى !
از پاى تا سرت همه نورِ خدا شود * در راهِ ذو الجلال چو بىپا و سر شوى
وجه خدا اگر شودت منظرِ نظر * زين پس شكى نماند كه صاحب نظر شوى
بنيادِ هستىِ تو چو زير و زبر شود * در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوى
گر در سرت هواى وصال است حافظا * بايد كه خاكِ درگهِ اهلِ هنر شوى
1 - اى بىخبر ( از رازهاى هستى ) ، بكوش تا آگاه شوى ؛ تا سالك و رونده نباشى ، كى مىتوانى به مرحلهى رهبرى برسى ؟ [ صاحب خبر شدن ، همان مرحلهى آگاهى است . براى رسيدن به اين مرحله ، نخست بايد مريد و رهرو بود . ]
2 - اى فرزند ، بكوش تا در مكتب حقايق و در نزد آموزگار عشق يك روز كار آزموده و كامل شوى .
[ پدر شوى ، يعنى مانند پدر ( نسبت به فرزند ) پرتجربه باشى و به مرحلهى كمال برسى . ]
3 - مانند مردان راه حق ، از تعلقات وجود جسمانى خود دست بكش تا به كيمياى عشق دست يا بى و به نيروى عشق به مرحلهى كمال برسى . [ تشبيه عشق به كيميا ، از آن روست كه كيميا مطابق باور پيشينيان - مس و فلزات كمارزش را به طلا تبديل مىكند . يعنى آنها را ارزشمند مىكند .
عشق نيز ، سالك را از دلبستگىها و وابستگىها مىرهاند و او را متوجه معشوق راستين مىكند و به اين ترتيب ، مس وجود نيز داراى همين وجه است . وجود جسمانى مانند مس بىارزش است و به وسيلهى كيمياى عشق به زر تبديل و ارزشمند مىشود . ]
4 - خوردن و خوابيدن ، تو را از مرتبه و مقام راستين خود - مقام انسانيت - دور كرده است . زمانى به اين مقام واقعى خود مىرسى كه از وابستگى به خورد و خواب رها شوى .
5 - اگر نور عشق خدا بر دل و جانت بتابد ، به خدا سوگند كه از آفتاب آسمان هم درخشانتر و زيباتر