تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 714

مساهمون:

ص٧١٤
12 - اى روشنىبخش شهر چگل ! تو با اين همه ظرافت و دلربايى ، شايسته‌ى بندگى خواجه جلال الدين هستى . [ دلكشى ، در مصراع اول مطابق نسخه‌ى خانلرى است . قزوينى « سركشى » آورده است . سركشى ، با عناصر ديگر بيت منافات معنايى دارد . از جمله با بندگى در مصراع دوم ، خواجه جلال الدين توران شاه ، وزير شاه شجاع و مورد توجه و علاقه‌ى حافظ بوده است . ]

485 - گل توفيق

ساقيا سايهء ابر است و بهار و لبِ جوى * من نگويم چه كن ار اهلِ دلى خود تو بگوى
بوىِ يك‌رنگى از اين نقش نمىآيد خيز * دلقِ آلوده‌ى صوفى به مى ناب بشوى
سفله طبع است جهان بر كرمش تكيه مكن * اى جهان‌ديده ثبات قدم از سفله مجوى
دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر * از درِ عيش درآ و به رهِ عيب مپوى
شكرِ آن را كه دگر بازرسيدى به بهار * بيخِ نيكى بنشان و رهِ تحقيق بجوى
روىِ جانان طلبى آينه را قابل ساز * ورنه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روى
گوش بگشاى كه بلبل به فغان مىگويد : * خواجه تقصير مفرما ، گُلِ توفيق ببوى
گفتى از حافظ ما بوىِ ريا مىآيد * آفرين بر نَفَست باد كه خوش بردى بوى !
1 - اى ساقى ، فصل بهار است و سايهء ابر و لب جوى . ( در چنين موقعيتى ) من نمىگويم چه كنى ، اگر اهل دل هستى ، خودت بگوى ! 2 - برخيز كه از اين نقش ، بوى يك‌رنگى به مشام نمىخورد . بهتر آن است كه جامه‌ى آلوده به گناه و رياى صوفى را با شراب ناب بشويى ! [ مقصود از نقش ، همان جامه‌ى صوفى است كه وصله وصله و رنگين بوده است . ] 3 - جهان ، پست فطرت و فرومايه است ، بر كرم و بخشش او اعتماد مكن . اى جهان‌ديده ، از موجود سفله و فرومايه ، پايدارى و استوارى توقع مدار . 4 - دو پند به تو مىدهم ، بشنو تا به اندازه‌ى صد گنج سود كنى : نخست آن كه عيش و شادى را پيشه‌ى خود كن و ديگر اين كه از عيب‌جويى بپرهيز . [ به راه عيب‌جويى مرو . ] 5 - به شكرانه‌ى اين كه بار ديگر به فصل بهار رسيدى ، درخت نيكى به كار و راه تحقيق و معرفت