حق را پيش بگير .
6 - اگر خواهان ديدار روى جانان هستى ، آينهى دل و آينهى وجود خود را شفاف و صيقلى كن و گرنه ، از فلز آهن و روى ، هرگز گل سرخ و گل نسرين نمىرويد ! [ با توجه به اين كه در قديم ، آينه را از صيقل دادن فلزات از جمله آهن و روى مىساختهاند ، و با تشبيه چهرهى معشوق به گل ، و با توجه به اين مفهوم عرفانى كه براى جلوهگر شدن جمال دوست در دل ، بايد دل را جلا داد و از زنگار آلودگىها زدود ، مىگويد : همان گونه كه آهن و روى ، شايستگى اين را ندارند كه گل از آنها برويد . دل كدر و آلوده نيز شايستگى انعكاس جمال يار را ندارد .
7 - گوش خود را باز كن و بشنو كه بلبل با صداى بلند مىگويد : اى انسان ، كوتاهى مكن و از توفيقى كه خداوند برايت فراهم كرده ، بهره بگير . [ توفيق را به گلى مانند كرده كه بايد آن را بوييد تا از آن بهرهمند شد . ]
8 - گفتى : از حافظ ما بوى ريا مىآيد ! آفرين بر سخنت باد كه چه خوب تشخيص دادى . [ بو بردن ، كنايه از استنباط كردن و تشخيص دادن است . ]
486 - گلبانگ پهلوى
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوى * مىخواند دوش درسِ مقامات معنوى
يعنى بيا كه آتشِ موسى نمود گُل * تا از درخت نكتهى توحيد بشنوى
مرغانِ باغ ، قافيهسنجاند و بذلهگوى * تا خواجه مِىْ خورد به غزلهاى پهلوى
جمشيد جز حكايتِ جام از جهان نبُرد * زنهار دل مبند بر اسبابِ دنيوى
اين قصّهء عجب شنو از بختِ واژگون * ما را بِكُشت يار به انفاس عيسوى !
خوش وقتِ بوريا و گدايىّ و خواب امن * كاين عيش نيست درخورِ اورنگِ خسروى
چشمت به غمزه خانهى مردم خراب كرد * مخمورىات مباد كه خوش مست مىروى
دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من به جز از كِشته ندروى
ساقى مگر وظيفهى حافظ زياده داد * كآشفته گشت طرّهى دستارِ مولوى ؟ !
1 - ديشب ، بلبل بر شاخهى سرو و با آواز خوش پهلوى ، درس مقامات معنوى را مىخواند .
[ مقصود از پهلوى ، لهجههاى محلى خاصى است كه در آن روزگاران رايج بوده است . و مقامات