سازگارى كنند ؟
10 - راه ميخانه را نشان بده تا سرنوشت و عاقبت خود را از پيشگوى ميخانه - از پير مغان - بپرسم .
11 - نه حافظ حضور ذهنى در مجلس درس و حضور قلبى در محفل انس و خلوت دارد و نه دانشمند روزگار ، به علم اليقين رسيده است . [ هنوز او در مرحلهى شك است . علم اليقين ، يعنى آگاهى و دانشى كه منجر به يقين و قطعيت شود . ]
484 - خسرو مَهرويان
تو مگر بر لبِ آبى به هوس بنشينى * ورنه هر فتنه كه بينى همه از خود بينى
به خدايى كه تويى بندهى بگزيدهى او * كه بر اين چاكرِ ديرينه كسى نگزينى
گر امانت به سلامت ببرم باكى نيست * بىدلى سهل بود گر نبود بىدينى
ادب و شرم ، تو را خسروِ مهرويان كرد * آفرين بر تو كه شايستهى صدچندينى
عجب از لطفِ تو اى گل كه نشستى با خار * ظاهراً مصلحتِ وقت در آن مىبينى
صبر بر جورِ رقيبت چه كنم گر نكنم * عاشقان را نبود چاره به جز مسكينى
حيفم آيد كه خرامى به تماشاى چمن * كه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرينى
شيشهبازىّ سرشكم نگرى از چپ و راست * گر بر اين منظرِ بينش نفسى بنشينى
سخنى بىغرض از بندهى مخلص بشنو * اى كه منظورِ بزرگانِ حقيقت بينى !
نازنينى چو تو پاكيزهدل و پاكنهاد * بهتر آن است كه با مردمِ بد ننشينى
سيلِ اين اشكِ روان صبر و دل حافظ بُرد * بَلَغَ الطّاقَةُ يا مُقْلَةَ عَيْنى بِينى
تو بدين نازكى و دلكشى اى شمعِ چِگِل * لايق بندگىِ خواجه جلالالدّينى
1 - تو مگر از روى هوس بر كنار آب بنشينى ( تا فتنه بنشيند ! ) و گرنه ، هر فتنه كه ببينى ، از وجود خود توست . [ توصيف قامت فتنهانگيز معشوق است . مىگويد : قامت زيبا و موزون تو - هنگامى كه برپاخاستهاى - در دلها فتنه و غوغا برپامىكند . مگر از روى هوس كنار جويى بنشينى تا فتنه بنشيند ! ]
2 - تو را به خدايى كه تو بندهى برگزيدهى او هستى سوگند مىدهم كه كس ديگرى را به جاى اين بندهى ديرينهى خود انتخاب نكنى .