گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيّت دهد نقشِ نگينى ؟
اگر چه رسم خوبان تندخويىست * چه باشد گر بسازد با غمينى ؟
رهِ ميخانه بنما تا بپرسم * مَآل خويش را از پيش بينى
نه حافظ را حضورِ درسِ خلوت * نه دانشمند را عِلْمُالْيَقينى !
1 - به هنگام سحر ، سالكى ، در سرزمينى ، اين معما را با دوست خود مىگفت :
2 - كه اى صوفى ! شراب آنگاه صاف مىشود ، كه چهل روز در شيشه بماند ! [ بنابراين تو نيز اگر مىخواهى صافى شوى بايد چلهنشينى كنى ! يعنى چهل شبانهروز ، با خلوص دل به رياضت و عبادت بپردازى . ]
3 - خدا ، از آن خرقه - كه در آن صد بت پنهان است - صد بار بيزار است . [ بت در آستين داشتن ، به كنايه يعنى آمادگى شرك و بتپرستى را داشتن . و به هر حال اشاره به رياكارى و عدم خلوص زاهد و صوفى دارد . ]
4 - اگر چه در اين روزگار از جوان مردى و مروت فقط نامى مانده و نشانى از آن نيست ، تو نياز خود را به دلبر نازنينى بازگو كن [ شايد او ، نيازت را برآورده كند ! ]
5 - اى صاحب خرمن ، اگر بر خوشهچينان خرمن خود رحمى كنى ، پاداش خواهى يافت .
[ خوشهچين ، كسى است كه پس از جمعآورى خرمن ، خوشههاى بازمانده را مىچيند . به كنايه ، آدم فقير و نيازمند . ]
6 - نه در كسى ذوق شادمانى مىبينم ، نه درمانى براى دلهاى پردرد و نه دغدغه و غمى براى دين ! [ درد دين ، مفهوم دو پهلو دارد : هم شوق و علاقه براى گسترش دين و هم رنج و دغدغهى از ميان رفتن دين . در اينجا ، هر دو معنى منظور نظر است . در واقع ، اين غزل - و به ويژه همين بيت - تصوير تأثرانگيزى از جامعهى روزگار شاعر است ! ]
7 - دلها همه تاريك است : اميدوارم عارف گوشهنشينى از عالم غيب چراغى روشن كند . [ يعنى :
چراغ هدايتى بر افروزد و اين دلهاى تيره را اندكى روشن كند ! ]
8 - نقش نگين ، بىوجود قدرت سليمانى ، هيچ خاصيتى ندارد . [ نقش نگين ، نوشتهء روى نگين و مقصود از آن ، اسم اعظم است . با اشاره به داستان فرمانروايى حضرت سليمان ، مىگويد ، علاوه بر نگين انگشترى ، بايد سرانگشت قدرت و تدبير كشوردارى هم باشد و گرنه ، انگشترى به تنهايى كارآيى ندارد . همچنان كه ديو با وجود داشتن آن ، نتوانست جاى سليمان را بگيرد . ]
9 - اگر چه راه و رسم زيبارويان تندخويى است ، اما چه مىشود اگر با عاشق اندوهگينى ، مدارا و