8 - اى باد صبا ، از خواجه جلال الدين اطاعت كن تا جهان را پر از بوى خوش گلهاى ياس و سوسن آزاده كنى . [ يعنى ، بندگى جلال الدين موجب مىشود تا بزرگوارى و عدالت او مانند بوى گل شامل همگان شود ! خواجه جلال الدين توران شاه - همان گونه كه پيشتر نيز ياد كردهايم - وزير شاه شجاع و از جمله ممدوحان حافظ بوده است . ]
482 - در آستين جان
اى دل به كوى عشق گذارى نمىكنى * اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى
چوگانِ حكم در كف و گويى نمىزنى * بازِ ظفر به دست و شكارى نمىكنى
اى خون كه موج مىزند اندر جگر تو را * در كارِ رنگ و بوىِ نگارى نمىكنى
مشكين از آن نشد دمِ خلقت كه چون صبا * بر خاك كوىِ دوست گذارى نمىكنى
ترسم كز اين چمن نبرى آستين گل * كز گُلشنش تحمّلِ خارى نمىكنى
در آستين جان تو صد نافه مُدْرَج است * و آن را فداى طُرّهى يارى نمىكنى
ساغر لطيف و دلكش و مىافكنى به خاك * و انديشه از بلاىِ خمارى نمىكنى
حافظ برو كه بندگىِ پادشاهِ وقت * گر جمله مىكنند تو بارى نمىكنى
1 - اى دل ، چرا به كوى عشق سر نمىزنى ؟ همهى اسباب و عوامل را در اختيار دارى اما كارى نمىكنى ! [ يعنى با آن كه توان و امكان رفتن به كوى عشق را دارى ، كارى نمىكنى ! ]
2 - چوگان حكم و فرمان را در اختيار دارى و گويى نمىزنى و باز پيروزى در دست توست اما شكارى نمىكنى ! [ فرمانروايى را به چوگان مانند كرده و گوى زدن ، كنايه از صدور فرمان است و در مصراع دوم ، پيروزى به باز شكارى مانند شده است . مجموعا مىگويد : قدرت فرمانروايى و امكان پيروزى ، همه را دارى و كارى نمىكنى ! ]
3 - چرا ، خونى را كه در جگرت موج مىزند ، براى خوشبو كردن و آراستن يارى به كار نمىبرى .
[ از خون جگر و استفاده از آن براى رنگ و بو ، به خون آهو نظر دارد كه به مشك تبديل مىشود و از مشك براى خوشبو كردن استفاده مىكنند . مقصود آن است كه تو كه خون دل مىخورى و رنج عشق را تحمل مىكنى ، چرا گامى در راه معشوق بر نمىدارى ؟ ]