4 - نفس خوى تو ، از آن جهت بويا و مشكين نشد كه بر خلاف باد صبا ، بر خاك كوى دوست گذارى نمىكنى . [ باد صبا ، نفس مشكافشانى دارد ، زيرا پيوسته به كوى دوست مىگذرد و از آنجا بوى مشك زلف يار را با خود مىآورد . اما تو ، چون به كوى دوست گذر نمىكنى ، از عطر خلق و خوى دوست ، نشانى در خوى خود ندارى ! ]
5 - تو كه تحمل نيش خار اين گلشن را ندارى ، مىترسم كه هرگز دسته گلى از اين چمن با خود نبرى . [ مقصود از گلشن ، كوى يار است و آستين گل ( دسته گلى كه در آستين مىدادهاند ) فيض و بهره و خار گلشن ، رنجهاى راه عشق است . مىگويد : تو كه تحمل رنج را ندارى ، مىترسم كه هيچ سود و بهرهاى حاصل نكنى ! ]
6 - در آستين جان تو ، صد كيسهى بوياى مشك پنهان است و تو آن را فداى گيسوى يار نمىكنى . [ تا يار گيسوى خود را با آن معطر كند . يعنى در وجود تو قابليتهاى بسيارى براى راه يافتن به كوى دوست هست ، اما تو از آنها بهره نمىگيرى . مرسوم بوده كه مشك يا مواد معطر را در آستين جاى مىدادهاند . ]
7 - جام شراب نازك و شراب درون آن دلرباست ؛ اما تو آن را به خاك مىافكنى و از رنج خمار انديشهاى به دل راه نمىدهى . [ كنايه از اين كه تو آن چه را كه مطلوب است ، در اختيار دارى ، اما قدر نمىدانى و به دور مىريزى و از عاقبت كار نمىترسى ! ]
8 - اى حافظ ، برو ! زيرا كه همه نسبت به پادشاه وقت اظهار بندگى مىكنند ، اما تو به هر حال چنين كارى نمىكنى !
483 - درونها تيره شد !
سحرگه رهروى در سرزمينى * همىگفت اين معمّا با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه بر آرد اربعينى
خدا زان خرقه بيزار است صد بار * كه صد بُت باشَدَش در آستينى
مروّت گرچه نامى بىنشان است * نيازى عرضه كن بر نازنينى
ثوابت باشد اى داراىِ خرمن * اگر رحمى كنى بر خوشهچينى
نمىبينم نشاطِ عيش در كس * نه درمانِ دلى نه دردِ دينى
درونها تيره شد باشد كه از غيب * چراغى بركُند خلوتنشينى