بند كردن ، آويختن و چنگ زدن در آميخته است . معمولا به چيزى چنگ مىزنند يا ريسمانى مىبندند كه محكم باشد و يك نشانهى محكمى ، ضخامت است . دقيقه به معناى نكته و چيز بسيار باريك است و شاعر كمر معشوق را در ميان كمربند ، دقيقه يعنى آن قدر باريك تصور مىكند كه گويى قابل ديدن نيست و فقط معشوق از وجود آن باخبر است . ازاينرو ، اظهار نااميدى مىكند و مىگويد : چگونه مىتوان به چنين دقيقهاى ( - كمر باريكى ) اميد بست ؟ ! ]
7 - حافظ ، در سوداى عشق ، زبان تركى و تازى يكى است ( و تفاوتى ندارد ) بنابراين ، حديث عشق را به هر زبان كه خود مىدانى و مىخواهى بيان كن .
477 - تندباد حوادث
دو يار زيرك و از بادهى كهن دو منى * فراغتىّ و كتابىّ و گوشهى چمنى
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم * اگر چه در پىام افتند هر دم انجمنى !
هر آن كه كُنجِ قناعت به گنج دنيا داد * فروخت يوسف مصرى به كمترين ثَمَنى
بيا كه رونقِ اين كارخانه كم نشود * به زهد همچو تويى يا به فسق همچو منى
ز تندبادِ حوادث نمىتوان ديدن * در اين چمن كه گلى بوده است يا سمنى
ببين در آينهى جام ، نقشبندىِ غيب * كه كس به ياد ندارد چنين عجب زَمَنى
از اين سَموم كه بر طرف بوستان بگذشت * عجب كه بوى گلى هست و رنگ نسترنى
به صبر كوش تو اى دل كه حق رها نكند * چنين عزيز نگينى به دست اهرمنى
مزاج دهر تَبَه شد در اين بلا حافظ * كجاست فكر حكيمىّ و راىِ برهمنى
1 - دو دوست هوشيار ، دو من شراب كهنه ، فراغتى و كتابى و گوشهى چمنى [ اگر برايم فراهم شود . ]
2 - من چنين مقام و موقعيتى را با دنيا و آخرت معاوضه نمىكنم ؛ اگر چه هر لحظه گروهى به دنبال من بيفتند [ و مرا به چنين معاملهاى تشويق و ترغيب كنند . ]
3 - كسى كه كنج قناعت را با گنج دنيا معاوضه كرد ، مانند اين است كه يوسف مصرى را به كمترين