تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 701

مساهمون:

ص٧٠١
صد بار بگفتى كه دهم زان دَهَنت كام * چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى ؟
گويى بدهم كامت و جانت بستانم * ترسم ندهى كامم و جانم بستانى
چشم تو خدنگ از سپر جان گذارند * بيمار كه ديده‌ست بدين سخت كمانى ؟
چون اشك بيندازىاش از ديده‌ى مردم * آن را كه دمى از نظرِ خويش برانى
1 - مردمان گفتند كه تو در زيبايى يوسف ثانى هستى ؛ اما چون به دقت نگاه كردم ديدم كه به راستى بهتر از او هستى ! 2 - اى پادشاه زيبارويان ، هنگامى كه به خنده‌هاى شيرين لب مىگشايى ، دلرباتر و جذاب‌تر از آنى كه بگويم تو شيرين روزگار خود هستى ! [ مقصود از شيرين ، معشوقه‌ى خسرو پرويز پادشاه ساسانى است كه مطابق روايت نظامى ( در مثنوى خسرو و شيرين خود ) ، زيبايىاش در اوج كمال بوده است . ] 3 - دهانت را نمىتوان به غنچه مانند كرد ؛ زيرا كه هرگز دهان غنچه به تنگى و كوچكى دهان تو نيست . 4 - صد بار گفتى كه از دهان خود كام تو را مىدهم ؛ چرا مانند سوسن آزاده سراپا زبان هستى ؟ [ يعنى چرا فقط وعده مىدهى و عمل نمىكنى ؟ مقصود از سوسن آزاده ، سوسن سفيد است كه پنج برگ و پنج كاسبرگ دارد و معمولا برگ‌هاى آن را به زبان مانند مىكنند . ازاين‌رو به آن سوسن ده زبان هم مىگويند . « چرا جمله زبانى » ناظر بر همين ويژگى سوسن است . گويى سراپاى سوسن زبان است . ] 5 - مىگويى آرزوى تو را برآورده مىكنم و در عوض جانت را مىگيرم ! مىترسم كه جانم را بستانى اما به آرزويم نرسانى ! 6 - تير خدنگ چشم بيمار تو ، از سپر جان مىگذرد . كسى ، هرگز بيمارى چنين نيرومند و سخت كمان نديده است ! [ چشم يار را به سبب خمارى آن ، به بيمارى مانند كرده و نگاه‌هاى او را به تير خدنگ و نهايتا جان عاشقان را به سپرى كه اين تير از آن مىگذرد . و آنگاه اعجاب كرده است كه كدامين بيمار مىتواند چنين كمان‌دار و تيرانداز ماهرى باشد ؟ ] 7 - كسى كه تو او را از نظر بيندازى ، مانند اشكى كه از چشم فرومىغلتد ، از چشم مردم خواهد افتاد . [ از نظر خويش برانى ، به كنايه يعنى عنايت و توجه از او برگيرى . و از چشم مردم افتادن ، كنايه از خوار و بىمقدار شدن است . در عين حال با كلمه‌ى افتادن بازى زيبايى كرده و به مفهوم دوم آن يعنى غلتيدن و فروافتادن اشك از چشم نيز نظر داشته است . ]