تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 702

مساهمون:

ص٧٠٢

476 - حديث تشنه و آب

نسيم صبحِ سعادت ، بدان نشان كه تو دانى * گذر به كوى فلان كن در آن زمان كه تو دانى
تو پيكِ خلوتِ رازى و ديده بر سرِ راهت * به مردمى نه به فرمان ، چنان بِران كه تو دانى
بگو كه جانِ عزيزم ز دست رفت خدا را * ز لعلِ روح‌فزايش ببخش آن كه تو دانى
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست * تو هم ز روىِ كرامت چنان بخوان كه تو دانى
خيالِ تيغ تو با ما ، حديث تشنه و آب است * اسيرِ خويش گرفتى بِكُش چنان كه تو دانى
اميد در كمرِ زركشت چگونه ببندم * دقيقه‌ايست نگارا در آن ميان كه تو دانى
يكيست تركى و تازى ، در اين معامله ، حافظ * حديثِ عشق بيان كن بدان زبان كه تو دانى
1 - اى نسيم صبح نيك‌بختى ، با نشانى كه مىدانى و در هر زمان كه خود مناسب مىدانى ، به كوى معشوق ما گذر كن . [ نسيم صبح سعادت ، يعنى نسيمى كه سحرگاهان مىوزد و با خود پيام خوشبختى مىآورد . ] 2 - تو پيك خلوتگاه راز هستى ، از روى جوان مردى و نه از روى اجبار و فرمان ، چنان به سوى او برو كه خود مىدانى ؛ چشم به راه تو هستم [ تا از او برايم پيامى بياورى . ] 3 - به او بگو كه جان عزيزم ، از دست رفت . به خاطر خدا از لب لعل جان‌افزاى خود ، آن را كه تو خود بهتر مىدانى چيست - به من ببخش . [ مقصود از « آن كه تو دانى » بوسه است . مىگويد : از لب‌هاى لعل‌گونت به من بوسه‌اى بده كه جان‌بخش من است . ] 4 - من اين حروف را به گونه‌اى نوشتم كه هيچ بيگانه‌اى به آن پى نبرد ، تو هم با بزرگوارى و « كرامت » آن را آن گونه كه مىدانى ، بخوان . [ كرامت علاوه بر بزرگوارى ، به معناى كارهاى خارق عادت و معجزه‌گونه‌ى عارفان و اولياء الله نيز هست . بنابراين ، مىگويد : تو اين كلمات و حروف رمزى را با كرامت خود كشف كن و بخوان . ] 5 - آرزوى ما نسبت به شمشير تو ، مانند داستان تشنه و آب است . اكنون كه اسير خود را گرفته‌اى ، او را آن گونه كه مىدانى بكش . [ اغلب شارحان ، « خيال تيغ تو با ما » را به معناى « تشنه بودن شمشير تو به خون » معنى كرده‌اند . در حالى كه لطافت موضوع در اين است كه مىگويد : ما در آرزوى شمشير توايم ، همچنان كه تشنه ، در آرزوى آب است . يعنى ، عاشقان از اين كه در آرزوى معشوق كشته شوند ، خشنودند ، بلكه آرزويشان اين است . ] 6 - چگونه مىتوانم به كمر تو - كه كمربند زربفت بر آن بسته‌اى - اميد ببندم ، در حالى كه در ميان آن كمربند زربفت ، دقيقه‌اى است كه فقط تو از آن آگاهى . [ مفهوم مجازى اميد بستن را با تصوير عينى