مراقبت كردن و پيشانى ، به معنى گستاخى و بىشرمى است . ]
12 - اى دلبرى كه چين و شكن گيسوان تو ، مجمع دلهاى پريشان است ، در حق حافظ احسان كن و او را از پريشانى برهان .
13 - اى دلبر سنگيندل ، اگر تو از ما غافل و آسوده خاطرى ؛ من حال خود را با آصف ثانى در ميان خواهم گذاشت . [ يعنى پيش آصف ثانى ، از تو شكوه خواهم كرد . با توجه به اين كه مقصود شاعر از محتسب عموما امير مبارز الدين محمد است و از سوى ديگر يكى از وزيران او - يعنى خواجه برهان الدين ابو نصر - نسبت به خواجه عنايتى و خواجه نسبت به او ارادتى داشته ، به نظر مىرسد كه مقصود از آصف ثانى در اينجا ، همين وزير باشد . ]
474 - نسيم زلف جانان
هواخواه توام جانا و مىدانم كه مىدانى * كه هم ناديده مىبينىّ و هم ننوشته مىخوانى
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق ؟ * نبيند چشم نابينا خصوص اسرارِ پنهانى
بيفشان زلف و صوفى را به پابازى و رقص آور * كه از هر رقعهى دلقش هزاران بُت بيفشانى
گشادِ كارِ مشتاقان در آن ابروىِ دلبند است * خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى
ملك در سجدهء آدم زمين بوسِ تو نيّت كرد * كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حدِّ انسانى
چراغ افروز چشم ما نسيمِ زلف جانان است * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى
دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت * ندانى قدرِ وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى
ملول از همرهان بودن طريق كاروانى نيست * بكش دشوارىِ منزل به ياد عهدِ آسانى
خيال چنبر زلفش فريبت مىدهد حافظ * نگر تا حلقهى اقبالِ ناممكن نجنبانى
1 - جانان من ، يقين دارم تو خود مىدانى كه من هواخواه و دوستدار توام ؛ زيرا كه هم آن چه را كه پنهان و دور از چشم است مىبينى و هم آن چه را كه نوشته نشده ، مىخوانى !
2 - سرزنشگر ، از آن چه كه ميان عاشق و معشوق است ، چه مىفهمد ؟ زيرا كه چشم نابينا ، مخصوصا رازهاى نهانى را ، هرگز نمىبيند .
3 - گيسوى خود را بيفشان و صوفى را به رقص و پاىكوبى وادار كن تا از هر تكهى جامهى رنگين و صوفيانهى او هزاران بت بر زمين بريزد . [ دلق ، جامهى وصله وصلهى مخصوص صوفيان است و به