3 - اى باغبان ، اگر پس از رفتن من ، سروى به جز دوست را بر جاى من بنشانى ، حلالت نمىكنم ! [ سرو ، استعاره از دلبر سرو قامت است و بنشانى ، مفهوم دو پهلو دارد . نشاندن ، نسبت به سرو يعنى كاشتن و نسبت به انسان ، يعنى جاى گزين كردن . مىگويد : اى مرشد ، پس از رفتن من فقط دوست را در اين محفل بر جاى من بنشان . ]
4 - لذت نوشيدن شراب ، زاهد پشيمان را بىتاب خواهد كرد . اى خردمند ، كارى مكن كه پشيمان شوى ! [ مىگويد : زاهدى كه پس از يك عمر ، اكنون پشيمان است كه چرا شراب ننوشيد ، از شدت پشيمانى و ذوق نوشيدن شراب ، آن قدر بىتاب است كه نزديك است بميرد ! ]
5 - محتسب از اين موضوع بىخبر است كه صوفى ، شراب خانگى لعلگونى به رنگ انار ، در اختيار دارد . [ يعنى محتسب كه به دستور او ميخانهها را بستهاند غافل از آن است كه صوفى از شراب خانگى سرخ رنگى كه پنهانى ساخته مىشود ، مىنوشد ! معمولا ، مقصود شاعر از محتسب در غزلهايى از اين دست ، امير مبارز الدين محمد ، پادشاه شيراز است . ]
6 - اى دلبر شيريندهان ، با دعاى سحرخيزان ستيزه مكن و بدانكه خاتم انگشترى سليمان در پناه اسم اعظم است . [ با اشاره به شكوه و عظمت سلطنت سليمان و انگشترى او - كه نماد قدرت و فرمانروايىاش بود - و اين قدرت از اسم اعظم ( يعنى نام رمزى خداى جهان ) سرچشمه مىگرفت - مىگويد : دعاى سحرخيزان و عاشقان تو ، مانند اسم اعظم ، نگهدار توست . پس ، با دعاى آنان ستيزه و مخالفت مكن ! ]
7 - پند عاشقان را بشنو و به عيش و شادى روى بياور ؛ زيرا كه كارهاى اين دنياى فانى ، چندان ارزشى ندارد .
8 - دوستان ، به حال من رحمى كنيد كه يوسف عزيزم رفت ! و مىبينم كه پير كنعان از غصهى يوسف حال شگفتانگيزى دارد . [ با تشبيه يار عزيز خود به يوسف به ماجراى جدا شدن يوسف از پدرش يعقوب اشاره مىكند و حال خود را مانند حال يعقوب ، در دورى از يوسف مىداند . ]
9 - پيش زاهد از رندى سخن مگو ؛ زيرا كه درد پنهانى را نمىتوان با طبيب نامحرم در ميان نهاد .
[ رندى را - كه رمز عاشقى و وارستگى است - مانند رازى مىداند كه زاهد نبايد آن را بداند . در مصراع دوم ، اين نكته را در جامهى تمثيلى آشنا بازمىگويد : درد پنهانى را نبايد به طبيب نامحرم گفت . ]
10 - اى عزيز ، مىروى و تير مژگانت دل عاشقان را خون مىكند . اين گونه كه شتابان مىروى ، مىترسم كه از رفتن بازمانى .
11 - دلم را از تير مژگانت مراقبت مىكردم ، اما كمان ابروانت با گستاخى دلم را مىبرد . [ ابروان يار را به كماندارى مانند كرده ، كه با جسارت تمام دل عاشقان را نشانه مىگيرد . گوش داشتن ، كنايه از
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 698
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٩٨