كه مطابق توضيحات مستند و سودمند دكتر هروى ، ايلكانيان خاندان ديگرى بودهاند . « ايلكانيان ، همان آل جلاير هستند كه از 736 تا 814 بر عراق و ارمنستان سلطنت كردند و پايتختشان بغداد بود .
دكتر غنى نيز در تاريخ عصر حافظ ، همين اويس را « سلطان اويس ايلكانى » نوشته است . . . سلطان احمد جلاير از سال 784 الى 814 ق حكومت كرد و در سال 814 به دست قره يوسف كشته شد . » حافظ ، علاوه بر اين غزل ، در غزل ديگرى نيز از اين سلطان ياد كرده است . ]
2 - خان خانزاده و پادشاهى از نژاد شاهنشاهان : آن كسى كه اگر او را جان جهان بخوانى ، برازنده و زيبندهى اوست .
3 - چشم ، بىآن كه تو را ببيند ، به نيكبختى تو ايمان آورد . آفرين بر تو كه اين چنين شايستهى لطف خدا هستى .
4 - اگر ماه ، بدون تو طلوع كند ، دولت احمدى و معجزهى خداوندى ، آن را به دو نيم مىكند . [ با اشاره به معجزهى شقّ القمر كه در آيهى اول سورهى قمر از آن ياد شده ، مىگويد : اين معجزه به خاطر تو صورت گرفت . ماه چون بىتو طلوع كرد ، دو نيمه شد ! مقصود از دولت احمدى ، مقام رسالت پيامبر گرامى اسلام ( ص ) است و معجزهى سبحانى ، به معجزهى شقّ القمر ، مطابق مشيّت خداوند سبحان نظر دارد . ]
5 - جلوهگرى بخت و اقبال تو ، از شاه و گدا دل مىبرد ؛ چشم بد از تو دور باد كه هم جانانى و هم جانان !
6 - كاكل تركانهى خود را تاب بده و فخر كن كه بخشندگى خاقان چين و كوشش و جديت چنگيز خان ، در طالع بخت تو ديده مىشود . [ كاكل تركانه ، دسته مويى كه به سبك تركان ( - مغولان ) آراسته يا پيچيده شده باشد و كاكل شكستن ، يعنى تاب دادن كاكل ، نشانه و كنايه از فخر و ناز است .
در مصراع دوم ، بخشندگى و كوشش به صورت لفونشر به ترتيب به خاقان و چنگيز نسبت داده شده است . ]
7 - اگر چه از تو دوريم اما به ياد تو جام در دست مىگيريم ؛ زيرا در يك رابطهى روحانى و معنوى ، فاصلهى مكانى وجود ندارد . [ يعنى چون به ياد تو هستيم و دلمان پيش توست ، پس - با وجود بعد مكانى - از تو دور نيستيم . ]
8 - از گل پارسى ، شادى و لذتى نصيبم نشد . چه خوش است رودخانهى دجله در بغداد و نوشيدن شراب ريحانى ( در كنار آن ) . [ گل پارسى ، نام گلى است بسيار سرخ رنگ و خوشبو كه به گل صدبرگ هم معروف است . در اينجا مقصود از گل پارسى ، پادشاه ممدوح شاعر در سرزمين فارس است .
غنچهى عيش ، تشبيه شادى به غنچه و مى ريحانى نوعى شراب رقيق و معطر و سبز رنگ بوده است .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 696
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٦٩٦