بنابراين ، مىگويد : از پادشاه سرزمين پارس ، شادى و نشاطى نصيبم نشد . كنار رودخانهى دجله در بغداد ( اقامتگاه سلطان احمد جلاير ) و نوشيدن شراب ريحانى ، نيكوست ! ]
9 - عاشقى كه سر ارادت بر درگاه معشوق خود ننهد ، هرگز از رنج سرگردانى رهايى نخواهد داشت .
10 - اى نسيم سحرى ، غبارى از خاك درگاه يار بيار تا حافظ دو چشم خود را با آن نورانى كند .
[ يعنى خاك درگاه دوست را مانند سرمه بر چشم خود بريزد تا چشم او نورانى شود . ]
473 - مجمع پريشانى
وقت را غنيمت دان آن قَدَر كه بتوانى * حاصل از حيات اى جان اين دم است تا دانى
كامبخشى گردون عمر در عوض دارد * جهد كن كه از دولت ، دادِ عيش بستانى
باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد * گر به جاىِ من سروى غيرِ دوست بنشانى
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت * عاقلا مكن كارى كآورد پشيمانى
محتسب نمىداند اين قَدَر كه صوفى را * جنس خانگى باشد ، همچو لعل رُمّانى
با دعاى شبخيزان ، اى شكر دهان ، مستيز * در پناهِ يك اسم است خاتم سليمانى
پندِ عاشقان بشنو وز درِ طرب بازآ * كاين همه نمىارزد شغلِ عالمِ فانى
يوسفِ عزيزم رفت اى برادران رحمى * كز غمش عجب بينم حالِ پيرِ كنعانى
پيشِ زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت * با طبيبِ نامحرم حالِ دردِ پنهانى
مىروى و مژگانت خونِ خلق مىريزد * تيز مىروى جانا تَرسَمَتْ فرومانى
دل ز ناوكِ چشمت گوش داشتم ليكن * ابروىِ كمان دارت مىبرد به پيشانى
جمع كن به احسانى ، حافظِ پريشان را * اى شكنج گيسويت مجمعِ پريشانى
گر تو فارغى از ما اى نگار سنگيندل * حال خود بخواهم گفت پيش آصفِ ثانى
1 - تا آنجا كه مىتوانى وقت و عمر خود را مغتنم بشمار . اى عزيز ، بدانكه حاصل عمر ، همين لحظه است ؛ [ همين لحظه كه خوش هستى ! ]
2 - روزگار در ازاى بر آوردن آرزو ، عمر تو را مىگيرد ؛ پس بكوش تا از بخت خود ، براى شاد بودن نهايت درجه بهرهمند شوى . [ داد عيش بستانى ، يعنى تا حد ممكن شادى كنى و خوش باشى . ]