تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 695

مساهمون:

ص٦٩٥
هستى ، نيش مار غم را تحمل كن . [ رنج و غم عشق را تحمل كن . ] 9 - البته قصد گله كردن ندارم ! اما چرا لطف و رحمت دوست ، اندكى شامل حال جگر سوختگان راه عشق نمىشود ؟ [ رحمت دوست را به ابرى مانند كرده كه بارانش به كشتزار جگر تشنگان نمىبارد . نمى نمىدهد ، يعنى نمىبخشد . خسيس است . « نم پس ندادن » در عرف زبان معاصر هم رايج است و مقصود از آن ممسك و بخيل بودن است . ] 10 - چرا كسى را كه با قلم نى خود ، صد گونه شكر افشانى مىكند به يك نى قند نمىخرند ؟ [ نى قند ، همان نيشكر است و شكر افشانى كنايه از انتشار سخنان شيرين و دل‌نشين است . مقصود شاعر ، بىتوجهى مردمان نسبت به شعر و شخصيت خود اوست . ] 11 - شاها ، حافظ ، به جز دعاى نيم شبى و راز و نياز سحرگاهى ، چيزى كه سزاوار مقام تو باشد ، در اختيار ندارد .

472 - معجزه‌ى سبحانى

احْمَدُ اللّهَ عَلى مَعدِلَةِ السُّلطانِ * احمدِ شيخ اويسِ حسنِ ايلخانى
خان بن خان و شهنشاهِ شهنشاه‌نژاد * آن كه مىزيبد اگر جانِ جهانش خوانى
ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد * مرحبا اى به چنين لطفِ خدا ارزانى
ماه اگر بىتو برآيد به دو نيمش بزنند * دولتِ احمدى و معجزه‌ى سبحانى
جلوه‌ى بختِ تو دل مىبرد از شاه و گدا * چشمِ بد دور كه هم جانى و هم جانانى
برشكن كاكل تُركانه كه در طالع توست * بخشش و كوشش خاقانى و چنگز خانى
گرچه دوريم به يادِ تو قدح مىگيريم * بُعْدِ منزل نبود در سفرِ روحانى
از گُل پارسىام غنچه‌ى عيشى نشكفت * حَبّذا دجله‌ى بغداد و مىِ ريحانى
سرِ عاشق كه نه خاكِ درِ معشوق بود * كى خلاصش بود از محنتِ سرگردانى
اى نسيمِ سحرى خاك درِ يار بيار * كه كند حافظ از او ديده‌ى دل نورانى
1 - خدا را به خاطر دادگرىِ سلطان احمد شيخ اويس حسن ايلكانى ، سپاس مىگويم . [ علامه قزوينى ، ايلكانى را ايلخانى ضبط كرده و شيخ اويس را از سلسله‌ى ايلخانيان دانسته است . در حالى