تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 694

مساهمون:

ص٦٩٤
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم * به آن كه بر درِ ميخانه بركشم علمى
بيا كه وقت شناسان دو كون بفروشند * به يك پياله‌ى مىِ صاف و صحبت صنمى
دوام عيش و تنعّم نه شيوه‌ى عشق است * اگر معاشرِ مايى بنوش نيش غمى
نمىكنم گله‌اى ليك ابرِ رحمتِ دوست * به كِشتزار جگرتشنگان نداد نمى
چرا به يك نى قندش نمىخرند آن‌كس * كه كرد صد شِكّر افشانى از نىِ قلمى ؟
سزاى قدر تو شاها به دست حافظ نيست * جز از دعاىِ شبىّ و نيازِ صبحدمى
1 - چه كسى از دلبرم نامه‌ى مهرآميزى براى من مىآورد ؟ پيك صبا اگر مىخواهد لطفى كند كجاست ؟ [ كه هم اكنون ، وقت آن است ! نوازش قلم ، يعنى با قلم و نوشتن كسى را مورد نوازش و لطف قرار دادن . ] 2 - تدبير و چاره‌انديشى عقل در راه عشق را بررسى كرد و ديدم كه تدبير عقل در برابر عشق ، مانند شبنمى است كه بر روى دريا نقشى مىكشد و خود نابود مىشود ! 3 - بيا كه اگر چه خرقه‌ى من در گرو ميكده‌هاست ، اما از مال وقف حتى به اندازه‌ى يك درم به نام من نخواهى ديد . [ يعنى با وجود فقر و تنگ دستى و با آن كه خرقه در رهن شراب مىگذارم ، حاضر نيستم از مالى كه متعلق به مردم است حتى اندكى ، استفاده كنم . ] 4 - اى دل ، چون و چرا كردن ، موجب دردسر است . ( چون و چرا را رها كن ) پياله‌ى شرابى بگير و با نوشيدن آن ، لحظه‌اى از عمر خود را آسوده خاطر زندگى كن . 5 - طبيب راه‌نشين درد عشق را نمىشناسد . اى انسان دل‌مرده ، برو مسيحا نفسى را پيدا كن [ تا او ، با نفس مسيحايى خود ، دلت را زنده نگه دارد . طبيب راه‌نشين طبيب سيارى است كه بيماران را در مسير خود معاينه و مداوا مىكرده است . مقصود از طبيب راه‌نشين ، در اينجا طبيب جسم است . ] 6 - از فريب‌كارى و پنهان‌كارى دلم گرفت . بهتر آن است كه بر در ميخانه پرچمى بزنم . [ طبل زير گليم ، كنايه از پنهان‌كارى است و علم بر در ميخانه كشيدن كنايه از شراب آشكار نوشيدن و اعلام حضور در ميخانه . ] 7 - بيا كه وقت شناسان ، دو جهان را به بهاى يك پياله شراب صافى و همنشينى با يك زيبارو مىفروشند . [ وقت شناسان ، يعنى آنان كه ارزش وقت را به خوبى مىشناسند و دم را غنيمت مىشمارند . عارفان ، سالكان و اصل . ] 8 - مداومت در ناز و نعمت و شادى ، شيوه‌ى عشق و عاشقى نيست . اگر همنشين و هم گروه با ما