باشد . كسى كه در ناز و نعمت پرورش يافته ، نمىتواند در راه عشق قدم بگذارد ؛ زيرا كه امن و آسايش بلا و مانع راه عشق است . در غزلى ديگر ، نزديك به اين مفهوم و شفافتر از آن ، گفته است :
نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست * عاشقى شيوهى رندان بلاكش باشد . ]
6 - كامروايان و نازپروردگان ، به كوى عشق و رندى راه نمىيابند : در اين راه سالكى از جان و جهان گذشته ( يعنى : پرشور و با جسارت و اهل خطر ) لازم است نه سالك ناآزموده و درد نكشيده .
7 - در اين دنياى خاكى ، آدمى ( يعنى انسان راستين و برخوردار از صفات كامل انسانى ) پيدا نمىشود . بايد دنياى ديگرى ساخت و آدمى ديگر ، آدمى نو ، آفريد !
8 - برخيز تا به آن دلبر زيباى سمرقندى كه از نسيم كوى او ، بوى جوى موليان مىآيد ، دل بسپاريم ! [ ضمن آن كه ترك در ادب فارسى و شعر خواجه اغلب در مفهوم مجازى زيبارو به كار رفته است ، برخى شارحان بر اين باورند كه مقصود از ترك سمرقندى ، فاتح اهل سمرقند ، يعنى امير تيمور گوركانى است و در اين باره دلايل و قراين تاريخى ذكر كردهاند . با توجه به زبان پرايهام حافظ ، چنين امرى ممكن و محتمل به نظر مىرسد . تفصيل دلايل و قراين تاريخى اين ديدگاه ، در « تاريخ عصر حافظ » نوشتهء دكتر غنى و نيز شرح غزلهاى حافظ ، اثر دكتر هروى ، آمده است . « بوى جوى موليان آيد همى » در مصراع دوم ، تضمين مصراعى از قصيدهى معروف رودكى ، شاعر نامآور عصر سامانى ( قرن چهارم ) است . ]
9 - در برابر بىنيازى و استغناى عشق ، گريهى حافظ ، چه ارزشى و چه وزنى دارد ؟ زيرا كه در برابر درياى عشق ، هفت دريا ، شبنمى بيش نيست . [ با اشاره به اين باور كهن كه در روى زمين هفت دريا وجود دارد ، در بيان مبالغهآميز مقام عشق ، آن هفت دريا را به قطرهاى مانند كرده است ، و بر اين اساس ، مىگويد : گريه و اشك حافظ ، در برابر عظمت و استغناى عشق ، هرگز وزنى نخواهد داشت . ]
471 - حديث چون و چرا
ز دلبرم كه رساند نوازشِ قلمى ؟ * كجاست پيكِ صبا گر همىكند كرمى ؟
قياس كردم و تدبيرِ عقل در رهِ عشق * چو شبنمى است كه بر بحر مىكشد رقمى
بيا كه خرقهى من گرچه رهنِ ميكدههاست * ز مالِ وقف نبينى به نام من دِرَمى
حديثِ چون و چرا دردسر دهد اى دل * پياله گير و به ياسا زِ عمرِ خويش دمى
طبيبِ راهنشين دردِ عشق نشناسد * برو به دست كن اى مردهدل مسيح دمى