تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢

470 - بوى جوى موليان

سينه مالامال درد است اى دريغا مرهمى * دل ز تنهايى به جان آمد خدا را همدمى !
چشمِ آسايش كه دارد از سپهرِ تيزرو * ساقيا جامى به من ده تا بياسايم دمى
زيركى را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت * صعب روزى ، بوالعجب‌كارى ، پريشان عالمى
سوختم در چاه صبر از بهرِ آن شمعِ چِگِل * شاهِ تركان فارغ است از حالِ ما كو رُستمى
در طريقِ عشق‌بازى امن و آسايش بلاست * ريش باد آن دل كه با دردِ تو خواهد مرهمى
اهل كام و ناز را در كوىِ رندى راه نيست * رهروى بايد جهان‌سوزى ، نه خامى بىغمى
آدمى در عالمِ خاكى نمىآيد به دست * عالمى ديگر ببايد ساخت وز نو آدمى
خيز تا خاطر بدان تركِ سمرقندى دهيم * كز نسيمش بوىِ جوىِ موليان آيد همى
گريه‌ى حافظ چه سنجد پيشِ استغناى عشق * كاندر اين دريا ، نمايد هفت دريا شبنمى !
1 - سينه‌ام ، لبريز از درد است ؛ دريغا كه مرهمى نيست ! دلم از تنهايى در اوج درماندگى است ؛ به خاطر خدا ، همدمى كجاست ؟ [ تا مرا از اين تنهايى و دل تنگى برهاند . ] 2 - چه كسى از اين آسمان تيزرو توقع آسايش دارد ؟ اى ساقى ، جام شرابى به من بده تا لحظه‌اى بياسايم . [ مقصود از آسمان تيزرو ، روزگار است كه به سرعت در گردش است و پرسش مصراع اول ، خبر مؤكّد است ؛ يعنى هرگز كسى نمىتواند از اين دنياى تندگذر توقع آسايشى داشته باشد . ] 3 - به انسان زيركى گفتم : اوضاع روزگار را نگاه كن ! خنديد و گفت : روزگار دشوارى ، كار شگفت‌انگيزى و دنياى پريشان احوالى است ! [ موضوع غزل ، آن گونه كه در اين بيت تصريح شده ، ناظر بر نابسامانىهاى روزگار شاعر ، كشمكش‌هاى شاهان آل مظفر و حملات تيموريان است . ] 4 - به خاطر آن دلبر ماهروى چگل ، در چاه صبر از رنج و اندوه سوختم و شاه تركان از حال ما بىخبر و آسوده است . كجاست رستمى [ كه مرا از اين چاه رنج و غم برهاند ؟ با اشاره به ماجراى بيژن و منيژه كه مطابق روايت شاهنامه ، بيژن به دستور افراسياب و به گناه دل‌بستگى به منيژه ، در چاه زندانى شد و سرانجام رستم - جهان‌پهلوان شاهنامه - او را رهانيد ، خود را در چاه رنج و غم روزگار مانند بيژن و آرزوها را مانند منيژه مىبيند و ظاهرا مقصود از « شاه تركان » هم ، امير تيمور فاتح سرزمين‌هاى ايران ، از جمله فارس است . ] 5 - امنيت و آسايش بلاى راه عشق‌بازى است . مجروح باد آن دلى كه در برابر درد عشق تو ، خواهان مرهمى باشد . [ يعنى كسى كه در راه عشق گام مىنهد ، بايد مرد تحمل رنج‌ها و دشوارىها
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 692 | شمس الدين حافظ