مرتبه از آن مدعى پخته و پرتجربه ، بهتر است . [ مقصود از مدعى ، مخالف راه عشق و مستى است ، كه به نيروى خرد پخته و آزموده است و شاعر شراب خام را - هزار مرتبه ! - به او ترجيح مىدهد ! ]
6 - اى شيخ ، با دانههاى تسبيح خود ، مرا مفريب و گمراه مكن ؛ زيرا من آن پرندهى زيركم كه هرگز به چنين دامى ( به هيچ دامى ) نمىافتد !
7 - قصد خدمتگزارى به تو را دارم ؛ مرا نگه دار و مفروش ! زيرا غلام خوش يمنى مانند من ، كمتر پيدا مىشود .
8 - به كجا شكايت برم ؟ اين ماجرا را به كه بگويم كه لب تو زندگىبخش ما بود ؛ اما تو در دوستى پايدار نبودى . [ و ما كه نتوانستيم از لب تو بهرهمند شويم ، زندگيمان نابود شد . مىگويد : بوسه بر لبهاى تو به ما زندگى و جان مىبخشيد . اما چون تو در دوستى پايدار نبودى و ما را از لبهاى خود بىبهره گذاشتى ، گويى زندگىمان قطع شد ! ]
9 - تير مژگان خود را پرتاب كن و خون دل حافظ را بريز . به يقين كسى از چنين قاتلى انتقام نمىگيرد ! [ مىگويد : وقتى تو با تير مژگان خود مرا كشتهى خود كنى ، چون به راستى قتلى نكردهاى ، قصاصى نيز در ميان نخواهد بود ! ]
469 - سِلكِ دُرّ خوشاب
اتَتْ روائِحُ رَنْدِ الحِمَى وَ زاد غَرامى * فداىِ خاكِ درِ دوست باد جانِ گرامى
پيامِ دوست شنيدن سعادت است و سلامت * مَنِ المُبَلِّغُ عَنّى الى سُعادَ سَلامى
بيا به شام غريبان و آب ديدهى من بين * بسانِ بادهى صافى در آبگينهى شامى
اذا تَغَرَّدَ عَنْ ذِىْ الْأراكِ طائرُ خَيرٍ * فَلا تَفَرَّدَ عن رَوضِها انينُ حَمامى
بسى نماند كه روز فراق يار سر آيد * رَايتُ مِن هَضَباتِ الحِمى قِبابَ خِيامِ
خوشا دمى كه درآيىّ و گويمت به سلامت * قَدِمْتَ خَيرَ قُدُومٍ نَزَلْتَ خَيرَ مَقامِ
بَعِدْتُ مِنْكَ وَ قَدْ صِرْتُ ذائباً كَهِلالٍ * اگر چه روى چو ماهت نديدهام به تمامى
وَ انْ دُعيتُ بِخُلدٍ و صِرْتُ ناقِضَ عَهدٍ * فَما تَطَيَّبَ نَفْسى وَ مَا اسْتطابَ مَنامى
اميد هست كه زودت به بخت نيك ببينم * تو شاد گشته به فرماندهىّ و من به غلامى
چو سلك دُرِّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ * كه گاه لُطفِ سَبَق مىبرد ز نظمِ نظامى