تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 670

مساهمون:

ص٦٧٠
جدا شد يار شيرينت كنون تنها نشين اى شمع * كه حكم آسمان اين است اگر سازى و گر سوزى !
به عُجب علم نتوان شد ز اسبابِ طرب محروم * بيا ساقى كه جاهل را هنىتر مىرسد روزى
مىْ اندر مجلسِ آصف به نوروزِ جلالى نوش * كه بخشد جرعه‌اى جامت جهان را ساز نوروزى
نه حافظ مىكند تنها دعاىِ خواجه توران شاه * ز مدحِ آصفى خواهد جهان عيدىّ و نوروزى !
جنابش پارسايان راست محرابِ دل و ديده * جبينش صبح خيزان راست روزِ فتح و فيروزى
1 - از كوى يار بوى خوش باد نوروزى مىآيد . اگر از اين باد يارى بخواهى ، چراغ دلت را روشن خواهى كرد . [ يعنى : دلت روشن خواهد شد . دل را به چراغى مانند كرده كه با وزش باد نوروزى فروزان‌تر مىشود . ] 2 - اگر مانند گل خرده‌اى دارى ، آن را براى عيش و عشرت خرج كن ؛ زيرا كه سوداى زراندوزى ، قارون را دچار خطاهاى بسيارى كرد . [ خرده ، يعنى پول خرد و اندك . در اينجا مقصود از خرده ، پرچم‌هاى زرد درون گل است كه معمولا از آن به عنوان زر ياد مىشود . مقصود آن است كه اگر اندكى زر دارى ، آن را نيندوز ، بلكه صرف عيش كن . ] 3 - بلبل از شراب لعل‌گون جام گل آن چنان مست است كه در فضاى آسمان فيروزه رنگ آهنگ « تخت فيروزى » را سر داده است . [ گل را به جام پر از شراب سرخى مانند كرده كه بلبل از آن سرمست شده ؛ چرخ فيروزه استعاره از آسمان و « تخت فيروزى » نام آهنگى و لحنى در موسيقى قديم بوده است . ] 4 - به صحرا برو تا غبار غم را از دامن وجود خود بيفشانى و به گلزار بيا تا غزل سرودن را از بلبل بشنوى و ياد بگيرى . [ غبار غم ، تشبيه غم به غبار و از دامن افشاندن ، كنايه از رها كردن و دور ريختن است . پس مىگويد : به صحرا برو تا با تماشاى سرسبزى و خرمى و زيبايى آن ، غم‌ها را فراموش كنى ! ] 5 - اى دل چون در اين كاخ فيروزه رنگ زندگى جاودان امكان ندارد ، مجال و فرصت عيش را با پيروزى و نيك‌بختى غنيمت بشمار [ و آن را از دست مده . فيروزه ايوان ، استعاره از آسمان و زندگى دنيوى است . ] 6 - روش كام بخشيدن به ديگران چيست ؟ كام و آرزوى خود را رها كردن است . كلاه سرورى و بزرگى كلاهى است كه آن را از اين « ترك » - يعنى رها كردن آرزوها - بدوزى ! [ مىگويد : اگر مىخواهى ديگران به آرزوى خود برسند ، تو خود آرزوهايت را ترك كن . ترك آرزوهاست كه موجب سرورى و