تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
بيان ديگر براى ديدن جمال يار نگاهى پاك و بينش و معرفتى در خور لازم است . هر نگاهى شايسته‌ى ديدن جمال يار نيست ! همچنان كه هر چشمى از جام جهان‌نما نمىتواند رازى را دريابد ، بلكه لازمه‌ى بهره‌مندى از جام جهان‌نما ، داشتن بصيرت و بينش خاصى است . حاصل كلام اين است كه نخست بايد در وجود خود شايستگىهاى لازم را بپرورى و آنگاه آرزومند و طالب ديدار و وصال يار باشى . خواجه در غزل ديگرى گفته است :
چشم آلوده‌نظر از رخ جانان دور است * بر رخ او نظر از آينه‌ى پاك انداز ! ]
11 - دعاى گوشه نشينان ، بلا را از تو دور مىكند . پس ، چرا به گوشه‌ى چشمى به ما نمىنگرى ؟ [ يعنى چرا حتى اندك توجهى به ما نمىكنى ؟ ] 12 - بيا و پادشاهى ما را با سرمايه‌ى زيبايى خود بخر ، و از اين معامله غفلت مكن كه پشيمان خواهى شد . [ با توجه به بيت پيشين - كه سخن از گوشه نشينان در ميان است - مقصود از سلطنت در اين بيت ، سلطنت فقر و درويشى است . بنابراين مقصود آن است كه پادشاهى ما - يعنى فقر ما - از سرمايه‌ى زيبايى تو ارزشمندتر است . حسن تو ناپايدار اما سلطنت فقر ، سلطنتى پايدار است ! ] 13 - راه عشق ، راهى بسيار خطرناك است . پناه بر خدا اگر نتوانى راه رسيدن به مقصد را بيابى . 14 - اميدوارم كه به يمن همت و دعاى حافظ ، بار ديگر ببينم كه در شبى مهتابى با ليلاى خود به گفت‌وگو نشسته‌ام . [ اسامر از ريشه‌ى سمر ، به معنى قصه و افسانه گفتن و نيز ، شب‌نشينى و گفت‌وگو كردن است . ]

453 - ديوانگان عشق

اى كه دايم به خويش مغرورى * گر تو را عشق نيست ، معذورى !
گِرد ديوانگانِ عشق مگرد * كه به عقلِ عقيله مشهورى
مستىِ عشق نيست در سرِ تو * رو كه تو مستِ آب‌انگورى !
روىِ زرد است و آهِ دردآلود * عاشقان را دواىِ رنجورى
بگذر از نام و ننگِ خود حافظ * ساغرِ مىْ طلب كه مخمورى !
1 - اى كسى كه پيوسته مغرور و فريفته‌ى خويشى ، اگر از عشق بهره ندارى ، معذور هستى . [ مغرور
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 668 | شمس الدين حافظ