خود بودن ، يعنى خودپسندى و لازمهى عشق ، خالى شدن از خود و كنار گذاشتن خودپسندى است .
پس كسى كه مغرور است ، از پا نهادن در راه عشق معذور است ! ]
2 - تو كه گرفتار عقلگرايى خود هستى و به اين صفت مشهورى ، هرگز گرد ديوانگان عشق مگرد .
[ عقيله ، علاوه بر معناى اصلى خود يعنى « زن گرامى شريف و نجيب » و توسعا هر چيز شريف و گرامى ، به معناى پايبند و گرفتار نيز هست و در اينجا ظاهرا هر دو مفهوم مراد شاعر است ؛ با اين طنز ظريف كه عقل اگر چه عقيله ، يعنى گرامى و شريف است ، موجب پايبندى و گرفتارى نيز هست ! ]
3 - تو از شور و مستى عشق بىبهرهاى ؛ برو كه تو مست شرابانگورى هستى .
4 - نشانه و گواه بيمارى عاشقان ، روى زرد و آه پردرد آنان است . [ و تو اين نشانهها را ندارى ؛ پس مست عشق نيستى ! [ با آن كه مصراع دوم بيت را هر دو نسخهى اساس - يعنى قزوينى و خانلرى - « عاشقان را دواى رنجورى » ضبط كردهاند ، « گواه » - مطابق نسخهى قدسى و سودى - به جاى « دوا » بىشك ترجيح دارد . زيرا كه در بيت پيشين مدعى را فاقد شور و مستى عشق مىداند و در اين بيت با يادآورى گواه و شاهد عاشقان ، يعنى روى زرد و دل پردرد ، سخن خود را مستدل مىكند . به علاوه روى زرد و آه دردآلود ، به عنوان دواى عاشقان ، مفهوم استوارى ندارد . ]
5 - اى حافظ ، از نام و ننگ خود بگذر و جام شراب بخواه ؛ زيرا كه خمار هستى . [ و نيازمند شرابى كه تو را از اين خمارى بيرون آورد . ]
454 - نسيم باد نوروزى
ز كوىِ يار مىآيد نسيمِ باد نوروزى * از اين باد ار مدد خواهى چراغِ دل برافروزى
چو گل گر خردهاى دارى خدا را صرفِ عشرت كن * كه قارون را غلطها داد سوداىِ زراندوزى
ز جام گل دگر بلبل چنان مستِ مىِ لعل است * كه زد بر چرخِ فيروزه صفيرِ تخت فيروزى
به صحرا رو كه از دامن غبارِ غم بيفشانى * به گلزار آى كز بلبل غزل گفتن بياموزى
چو امكان خلود اى دل در اين فيروزه ايوان نيست * مجالِ عيش فرصت دان به فيروزىّ و بهروزى
طريقِ كامبخشى چيست ؟ تركِ كام خود كردن * كلاهِ سرورى آن است كز اين ترك بردوزى
سخن در پرده مىگويم ، چو گل از غنچه بيرون آى * كه بيش از پنج روزى نيست حكمِ ميرِ نوروزى !
ندانم نوحهء قمرى به طرف جويباران چيست * مگر او نيز همچون من غمى دارد شبانروزى
ميى دارم چو جان صافىّ و صوفى مىكند عيبش * خدايا هيچ عاقل را مبادا بختِ بد ، روزى